فکر کنم سختترین قسمت ماجرا همینجاست؛ اینکه بفهمی خوب شدن به معنی فراموش کردن نیست.
اینکه یه روزی دوباره از زندگی لذت ببری، بخندی، برای چیزی ذوق کنی یا حتی فقط از یه لحظهی ساده لذت ببری، به این معنی نیست که دیگه اون آدمی که آرزوهایی داشت برات مهم نیست. قرار نیست برای اثبات اینکه هنوز برات مهمه، همیشه غمگین بمونی.
شاید گاهی فکر میکنیم اگر درد کشیدنمون تموم بشه، یعنی پذیرفتیم که شکست خوردیم. در حالی که شاید ادامه دادنِ زندگی، دقیقاً برعکسش باشه؛ اینکه قبول نکنی چیزی که از دست دادی، حق داشته باشه باقیِ زندگیت رو هم ازت بگیره.
شاید بشه هم برای چیزی که نشد سوگوار بود، هم برای چیزی که هنوز هست خوشحال شد. شاید این دوتا خیانت به هم نباشن.