#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_پنجاه_چهار
**
آسکی نگران لیوان چای را به دست پروا که زیر پتو می لرزید داد و آتش غرید:
-من عقل ندارم تو که داری چرا اومدی تو دریا
پروا چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-اون پتو رو قشنگ بگیر
-سردم نیست
کیا به هر دو نگاه می کرد و آتش از پروا نگاه گرفت و گفت:
-بازم باید نقش بازی کنیم فقط این دفعه تعداد نفرامون بیشتره پس باید بیشتر مراقب باشیم
آسکی دستش را روی کمر پروا کشید و گفت:
-بریم خونه حرف بزنیم پروا داره می لرزه
آتش با حرص گفت:
-این خانم دلش کتک می خواد، وگرنه تو خونه نمیشه حرف زد
-چرا؟
-چون نفس میگه شقایق با بابابزرگ در ارتباطه همه چیو بهش می گه، البته حدسه ولی خب نود درصد خودشه
سیگاری اتش زد به پروا نگاه کرد و غرید:
-بخور اون چای رو گرم بشی
-می خورم
پکی به سیگارش زد و گفت:
-چیزایی که می خوام بگم فقط واسه الان نیست یه مدت باید به همین شکل باشیم
آسکی و کیا سر تکان دادند و اتش کمی خم شد آرنج دستانش را سکون ران پایش کرد پک دیگری به سیگارش زد و شروع به توضیح دادن کرد، هر سه در سکوت و با دقت گوش سپرده بودند، اما گاهی که نیاز بود پروا پیشنهاداتی می داد تا نقشه بهتر پیش برود.
*
شقایق روی ایوان طبقه ی دوم روی صندلی نشسته بود و نگران به آسمان تاریک نگاه می کرد، می ترسید زنگ بزند و بگوید نتوانست کاری کند و رابطه ی آن دو خیلی هم خوب است، حتی نمی دانست چطور بگوید که باید فردا برگردد.
گوشی را در دست سالمش تاب داد، صدای ماشین شنید سر چرخاند و نور ماشین ها را دید، با حرص غرید:
-لعنت بهتون
وارد حیاط باغی شدند و با ایستادن ماشین آتش، در سمت پروا با شتاب باز شد و سریع پایین امد بدون بستن در سریع سمت ساختمان رفت، چشمان شقایق ریز شد و دست به نرده گفت به سختی ایستاد.
آتش هم از ماشین پایین رفت نفس عمیقی کشید به آسکی و کیا که از ماشینشان پایین آمدند نگاه کرد، آسکی سمت ساختمان رفت و گفت:
-من میرم مادرجون ببینم
کیا سمت آتش رفت و دست دور شانه اش انداخت هر دو باهم راه افتادند و کیا گفت:
-غصه نخور داداش از این بحثا زیاد پیش میاد
آتش زیر لب غرید:
-اعصاب ندارما می گیرم تورو میزنما
-داداش چرا اعصاب نداری؟!
-یه شب شمالیم اونم باید این عنتر بازیا رو در بیاریم تا اون هرزه زر بزنه
کیا خنده اش گرفت و با شیطنت گفت:
-آهان پس دردت اینه داداش، اشکال نداره امشب زنونه مردونش می کنیم تو کنار من بخواب
اتش با خشم هولش داد و گفت:
-چندش خودشم چسبونده بهم داره زر زر می کنه
کیا خندید و گفت:
-داداش!
-مرگ دیوث داره دستم میندازه
-من غلط بکنم
-زر نزن گمشو برو سراغ عموم
کیا باز خندید و گفت:
-باشه بابا
کیا دوید و آتش دستانش را به پهلوهایش زد و به آسمان نگاه کرد غرید:
-همه شب عید دارن منم کوفت دارم
با دیدن شقایق روی ایوان ابرو در هم کشید و زیر لب گفت:
-من تو رو آخرش تیکه تیکه میکنم میدم جرمن نوش جون کنه
به ساعتش نگاه کرد و سمت ساختمان رفت، خود را به اتاقشان رساند و در را باز کرد، پروا که داشت لباس هایش را عوض می کرد سر چرخاند با دیدنش ریز ریز خندید روی تن برهنه اش بافت گشاد آبی رنگی تنش کرد.
آتش وارد اتاق شد در را بست و غرید:
-حالا باید امشب اینجوری کنیم؟
پروا شلوار نیمه خیسش را پایین کشید و گفت:
-دیرم هست، دیدی چطوری داشت نگاه می کرد
-تو روح آشغالش
پروا سمت حمام رفت لباس ها را درون حمام گذاشت و گفت:
-آسکی رفت حرف بزنه؟
-رفت
-پس شروع کنیم
تا در را بست آتش را روبه رویش دید، آرام خندید و آتش غرید:
-نمی خوام
-آتش یادت رفت؟!
آتش انگشتش را روی ران برهنه اش کشید و پروا در دلش به خودش لعنت فرستاد که جلوی آن مرد بی طاقت آن شکلی بود، گلویی صاف کرد و سریع کنار رفت گفت:
-سردمه بذار شلوارمو ب...
از پشت دست مردانه اش حلقه شد دورش و تن داغش به تن یخ کرده اش چسبید، لبخند زد و گفت:
-این پسر بی طاقت یادش رفته الان باید چی کار کنیم؟
آتش کلافه صورتش را در موهای آزاد پروا فرو کرد، چشم بست و گفت:
-هوم
-آتش جان
آتش با خشم عقب رفت و سر چرخاند با دیدن گلدان گلی روی میز سریع برش داشت وسط اتاق کوبید و فریاد زد:
-اه
پروا وحشت زده نگاهش کرد و آتش چشمکی زد، پروا چپ چپ نگاهش کرد زیر لب غرید:
-دیوونه
دست روی قفسه ی سینه اش گذاشت و فریاد زد:
-آره نتیجه ی اعتمادم به تو این دیوونه بازیاته
اتش چشم ریز کرد و مثل پروا فریاد زد:
-هر چی باهات راه میام انگار پررو تر میشی
آسکی هراسان از اتاق بیرون دوید و شقایق از پله ها پایین آمد و به آسکی گفت:
-چی شده؟!
آسکی با ترس به شقایق نگاه کرد و گفت:
-انگار بحثشون شده
کیا و پرویز هم از پله ها بالا آمدند و کیا گفت:
-چرا اینا این جوری شدن، اون از لب دریا اینم از الان
8
3
2September 1, 2026 134 1