آغوش‌_آتش #پارت_پانصد_چهل_هفت پروا لب زیر دندان کشید و نغمه گفت… — چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند) — TG.ME

#آغوش‌_آتش
#پارت_پانصد_چهل_هفت


پروا لب زیر دندان کشید و نغمه گفت:
-صدات ناراحته!
آتش کامل روی تخت نشست و دو پایش را دو طرف پروا گذاشت و دستانش را دور شکم پروا حلقه کرد، پروا به سختی گفت:
-فعلا کار نداری؟
-نه اما اگر شد باز زنگ بزن
-باشه عزیزم فعلا
تماس را قطع کرد و گفت:
-اگر به دوست داشتنت ایمان نداشتم باورت نداشتم
آتش باز کتفش را بوسید و گفت:
-من تو کل عمرم یه زشتو دوست داشتم اونم تویی
پروا نفس عمیق کشید و آتش با شیطنت دندان ریزی از کتفش گرفت و تن پروا تکانی خورد، آتش سر جلو برد گونه اش را بوسید و گفت:
-نفسم برای بار هزارم میگم کل گذشته ی با نقشه گذشته، هیچ قسمتش عادی نبوده، تنها کار درست و بی شیلیه پیله بی نقشم تو بودی نفسم
پروا هیچ نگفت و اتش کلافه عقب رفت و گفت:
-باید برم ببینم چه خبره الان این جا با این وضعیت پاهام سسته
پروا نگاهش نکرد و آتش از تخت پایین پرید خم شد سر پروا را بوسید و گفت:
-بگو آشتی هستی
-برو
-بگو تا برم
-برو آتش
-نگی آشتی هستی بازم این جا می شینمو...
-گفتم برو
-بگو
-آتش
آتش دستش را لبه ی حوله گرفت و گفت:
-نگی می دنی چی میشه
پروا به انگشت آتش نگاه کرد و سریع مچش را گرفت گفت:
-آشتیم برو
آتش خندید صاف ایستاد گفت:
-یعنی برم
-برو
-واقعا برم
-برو دیگه ای بابا
آتش با شتاب خم شد دست پشت سر پروا گذاشت و لب را بین لبش گرفت، پروا غافلگیر شد اما با کام آتش چشم بست و آتش آرام آرام ادامه داد، عقب رفت به چشمان بسته ی پروا نگاه کرد و گفت:
-الان میرم
پروا چشم باز کرد و اتش با لبخند گفت:
-عشقمی زشتم
سمت در رفت و پروا ایستاد گفت:
-درو ببند
-می بندم
آتش از اتاق بیرون رفت و پروا پوفی کرد سمت تخت چرخید و حوله را باز کرد، اتش به یک باره در را باز کرد و پروا سریع سر چرخاند با دیدن ابروهایش بالا رفت اما آتش با چشم چرانی نگاهش سر تا پا رویش چرخید و گردنی تکان داد و گفت:
-میشه نرم؟
پروا با حرص حوله را سمت در پرت کرد و اتش بلند خندید عقب رفت و در را بست اما لب به در چسباند و گفت:
-ایشالا بری تو جهنم که شوهرتو تو کف می ذاری
پروا بالاخره خندید و سرش را به چپ و راست تکان داد، اتش هم چرخید با عجله سمت پله ها رفت و بلند گفت:
-کیا عمو بیاین ببینم چه خبره
کیا از اتاق بیرون امد و پرویز از اتاق پدربزرگ، با دیدن آتش که پایین در باغ بود، آن دو هم سمت پله ها رفتند و اتش دستی روی سرش که باران روی آن نشست کشید و گفت:
-بریم یکم خرید کنیم واسه این جا بالاخره منتظر مهمون نبودن که چیزی داشته باشن، بعدم حرف می زنیم
کیا روبه رویش ایستاد و گفت:
-بریم
-با مجید حرف زدی؟
-آره گفت داره با مردم هماهنگ میشه
-خوبه مادرجون خوب باشه ما هم زود میریم که برسم به همه چی
پرویز هم به ان دو رسید و گفت:
-شما برید عیدو این جا می مونم
آتش سر تکان داد و گفت:
-فکر خوبیه، حالا بیاین بریم ببینم چه خبره
❤14😁4👍1
August 29, 2026 283 1