هفتاد سال پیش، ساموئل بکت نمایشی نوشت دربارهٔ دو مرد که کنار جاده‌ای… — کافه متن — TG.ME

.
هفتاد سال پیش، ساموئل بکت نمایشی نوشت دربارهٔ دو مرد که کنار جاده‌ای خالی ایستاده‌اند و منتظر کسی‌اند به نام «گودو».
نمی‌دانند او کیست،
کِی می‌آید، یا اصلاً می‌آید یا نه. هر غروب پیامی می‌رسد: امشب نمی‌آید، اما فردا حتماً. و فردا، باز همان جاده است؛
همان درخت، همان انتظار …

این نمایش اکنون در جشنوارهٔ تئاتر استراتفورد روی صحنه است، اما انگار دربارهٔ ما ایرانیان نوشته شده.
دربارهٔ مردمی که این روزها هر روز منتظریم و نمی‌دانیم چه در راه است.
هر روز به ما می‌گویند تغییر نزدیک است، و روزها می‌گذرد و هیچ نمی‌شود.
بکت می‌گوید بی‌رحم‌ترین شکل انتظار، نه آمدن است و نه نیامدن؛ بلاتکلیفی است.
وعده‌ای که هر صبح تازه می‌شود و نمی‌گذارد بروی، نمی‌گذارد فراموش کنی، نمی‌گذارد زندگی کنی.
و حرف اصلی همین‌جاست: امید همیشه در برابر اسارت نیست.
گاهی خودش بند است.
آن دو مرد را هیچ طنابی به آن جاده نبسته؛ وعدهٔ فردا بسته است.
نمایش با یک کلمه تمام می‌شود: «برویم.» و بعد، آخرین دستور صحنه؛ شاید تلخ‌ترین جملهٔ تئاتر قرن بیستم: «حرکت نمی‌کنند.»

هفتاد سال است تماشاگران به این جمله خیره مانده‌اند.
و حالا همان پرسش به ما نگاه می‌کند: ما چه؟ تا کِی منتظر می‌مانیم؟...

@Cafetexts 🌼🍃🍂🍀🍁🌼
👍2👏1
۱۷ مهر ۱۴۰۵ ۴۵