.
چند سال پیشترها فیسبوک و اینستاگرامی در کار نبود ولی شبکههای اجتماعی به صورت خودجوش و مردمی و دستی فعال بودند.
رمان بامداد خمار که چاپ شد همه گفتند مبتذل است و همه هم آن را یواشکی زیر بالششان میگذاشتند و همه که میخوابیدند کافکا را میبستند و بامداد خمار را باز میکردند و تا صبح میخواندند. کم کم رمان از بین بچه دبیرستانیهای هورمونزده راهش را به درون دایرهی پدر مادرها و حتا پدربزرگ مادربزرگها و بعد هم قشر الیت جامعه باز کرد.
تا جایی که یک روز مجله آدینه را باز کردیم دیدیم هوشنگ گلشیری نه گذاشته نه برداشته و نوشته من دست رحیم نجار را میبوسم و ریدم به پلوهای زعفرانی محبوبهاینا!
البته تا اینجای کار پانصد میلیون جلد از کتاب به فروش رفته بود و دیگر جلوی بحثها را نمیشد گرفت؛
صد سالهها میگفتند من هم عین محبوبه؛ مادرشوهرم هم همانقدر جلاد. دخترها دنبال عشق خونین.
تقوایی طرح ساخت سریال کتاب را به صدا و سیما داد و آنها هم گفتند بساز ولی جای پسر و دختر باید در داستان عوض شود.
نمیشود نقشمنفی یک مرد باشد. جای فمینیستها خالی که همانجا حتمن میرفتند و در خشتک آبدارچیِ وقت تلویزیون بمب ساعتی کار میگذاشتند. تقوایی نساخت.
یک نویسندهی دیوانه کتاب را برعکس کرد نوشت داد بیرون اسمش را هم گذاشت شب سراب و از توش یک رحیم نجار مثال عیسا مسیح درآورد.
بساط عجیبی بود. جامعه به شدت دو قطبی شده بود. جنگ امپریالیسم و چپ وطنی شدت عجیبی گرفت، عدهای از فرهنگ ثروت و نجابت محبوباینا دفاع میکردند
و سنگ پرتاب میکردند به طرف دیگر که طرفدار فقر و رحیماینا بودند و برعکس. انتفاضه با شروع یک سریال پایان گرفت و از یادها رفت.
بله! ما میتوانیم.
حتا اگر فیسبوک که هیچ، برق را از ما بگیرند میتوانیم همدیگر را سر هر چیزی پاره پوره کنیم و آخرش هم احساساتگرایی و رقت قلبمان باعث میشود با چسب دوقلو همدیگر را چسبانده
و به حالت اول برگردانیم تا دوباره ماجرایی دیگر و روز از نو و روزی دیگر از نو...
#نوشین_زرگری
@Cafetexts 🌼🍃🍂🍀🍁🍃🌼
2September 8, 2026 26