.
۱.ان شب که ان عروسی در سیریک هدف حمله قرار گرفت شب وحشتناکی بود.من جایی دور از خانه ام بودم و جنگ دوباره به خانه ی من برگشته بود.نامزد خواهرزاده ام گفت که توی داروخانه صدای سه انفجار بلند را شنیده اند و از داروخانه بیرون امده اند.همکارم هدف قرار گرفتن عروسی را تایید کرد و گفت موبایل ها درست آنتن نمی دهند.ان شب من فهمیدم که ترس دوباره ندیدن خانه از ترس جنگ و مرگ برای من بدتر است.در تمام طول جنگ وقتی که صدای انفجارها جزیی از زندگی روزمره ی ما شده بود،ما حتی برای یک روز هم خانه را ترک نکردیم.حتی به ترکش فکر هم نکردیم.حالا سایه ی جنگ روی سر خانه ام بود و سایه ی خانه روی سر من نبود.از تصور اینکه پرواز ها کنسل شوند و نتوانم در تاریخی که بلیط داشتیم به خانه برگردیم گریه کردم.
۲.چند روز اول سفر رفتیم مازندران.لوکیشن های این سفر بهترین لوکیشن هایی بود که تا به حالا در مازندران رفته بودم.کلبه ی دیدار در اطراف تنکابن.دهکده توریستی افرا در جنگل های سه هزار و چالدره در اطراف تنکابن.حظ هوای ابری و بارانی و لطیف شمال را بردیم.حظ باران نم نم و مه و شبنم.حظ جنگل و دشت و رودخانه را.چشم های سبزی ندیده ام تا توانستند سبز دیدند و سبز شدند.
۳.تهران همانطور که حدس میزدم دیگر مست و مسحورم نمیکند.معشوقی قدیمیست که پشت سر گذاشته امش و دوست ندارم توی چشم هاش نگاه کنم.هوایش کثیف و چرب و سنگین است و من برای اینکه توی ترافیک سنگینش از این سر تا ان سرش بروم زیادی پیر و خسته ام.
۴.توی فرودگاه بندر تلگرامم را باز کردم و پیغامی از یک شماره ناشناس دیدم:”سلام.” تنها همین.دلم جوشید و تلگرام را بستم.از بازرسی که وارد سالن ترانزیت شدم درحالیکه برای صدمین بار به بچه میگفتم که از فرودگاه چیزی برایش نمیخرم با او چشم در چشم شدم.و فهمیدم که ارسال کننده ی آن سلام او بوده.نگاهم را از نگاه وقیحش دزدیدم.سربلند بودم.زخمی که او به من زده بود،زمین گیرم نکرده بود.من زنده و جوان و زیبا بودم و او در نظرم رو سیاه ترین بود.نشستم کنار مرد و به بچه مان خندیدیم و توی فرودگاه تهران ماجرای ان سلام و تلاقی غیرمنتظره نگاهم با نگاه وحشی ان غریبه ی زمانی اشنا را برایش تعریف کردم.
۵.سه روز اخر سفرمان در رشت گذشت.درکنار خانواده ام و خانه ی ادم های عزیزی که بیست سال است درش به روی ما باز بوده.در پناه قربان صدقه های شیرین به زبان گیلانی و “تی بلا می سر”های بسیار.در اتاقی که دیوارهایش پوشیده از عکس برادرزاده هایم بود و پنجره اش رو به شالیزار باز میشد.
۶.بعد از به دنیا امدن بچه ام این طولانی ترین و بی برنامه ترین سفری بود که رفته ایم.بی نهایت خوش گذشت و بی نهایت خسته ام.تنها دلم میخواهد به خانه ام برگردم.به بوی آشنای ملحفه های روی تختم،به لباسشویی خودم و توالت خودم.به پنجره های بسیار جای جای خانه ام.به پنجره ی کنار اجاق گاز رو به خیابان.به منظره ی اتاق خوابم رو به بمبئی.به اسباب بازی های آشنای زیر مبل ها.خنکی کولر اسپلیت بالای تختم و روتین پوستی ام که روز به روز اقتصادی تر میشود.دلم میخواهد به زندگی معمولی و تکراری همیشگی ام برگردم.ظهرها دستپخت خودم را بخورم،عصرها بروم مطب و شب ها که مرد و بچه خوابند در انحصار سکوت و رویا به سفر فکر کنم.
#دودنیا
@Cafetexts 🌼🍃🍂🍀🍁🍃🌼
1
1
1September 7, 2026 38