رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان آنــتــروپــی🔥🔞… — ☕️کافه رمان☕️ — TG.ME

رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman

#پارت_۱۷۶
#آنــتــروپــی🦋💍

مامان صداشو بالاتر برد و گفت :
_کاریش نداشتم تا وقتی که با ذات کثیفت بهم یادآوریش کردی. خودت بگو ببینم... کی حاضر بود دختر افسانه‌‌ای که همخوابه‌ی نصف مردهای محل بود و اون رسول مفنگی‌رو راه بده توی خونه‌اش؟ هرچند به اینکه رسول بابات باشه شک دارم...
بی طاقت و ناباور از حرفایی که مامان داشت پشت هم به زبون میاورد درو باز کردم و لب زدم :
_مامان!
مامان با خشم نیم نگاهی به من انداخت و رو به حامی سر به زیر و عصبی ادامه داد :
_از اونور کی مثل دختر احمق من که نمیدونم اینهمه سال چی زیر گوشش خوندی حاضر میشه به خاطر دختر پسرنمای افسانه به خونواده و زندگیش پشت پا بزنه؟
با بهت نگاهش میکردم که سمتم برگشت و گفت :
_ما خونوادگی احمق و دلسوزیم. اینا هم خونوادگی حرومزاده و ناکس...
حامی با چهره‌ی در هم و آتیشی نگاهی به من انداخت و بازم چیزی نگفت که بالاخره به خودم اومدم و لب زدم :
_بس کن مامان!
سرم داد زد :
_خفه شو توام. دختره‌ی احمق بی‌فکر، هیچ با خودت فکر کردی ما تو نبودت چی کشیدیم؟ میدونی اگه بابات پیداتون کنه جفتتونو آتیش میزنه؟ چه مرگته؟ چیت کم بود که همچین کار احمقانه‌ای کردی؟ دلت سوخته؟ دلت واسه خودت بسوزه بیچاره که اینجوری چوب حراج به زندگی و آبروت زدی!
تصور اینکه سر و کله‌ی بابا بخواد پیدا بشه مو به تنم سیخ میکرد...
لب گزیدم و همونطور که سمتشون قدم برمیداشتم گفتم :
_بهش نگفتی مگه نه؟
با حرص جواب داد :
_نگفتم ولی اگه تا پنج دقیقه‌ی دیگه راه نیفتی برگردیم خونه همینجا جلوی خودت بهش زنگ میزنم تا بیاد تکلیف جفتتونو مشخص کنه!

ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه‌ رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407
June 16, 2026 2.1K 2