ᵀʰᵉ ᶠᵃʳ ᶜᵒᵘⁿᵗʳʸ
ما میباید که همچنان پیش میرویم و به خیال هر آنچه فراسوی بالاترین حد قدرتمان است دست یازیم؛ زیرا هر آنچه هست آنجاست؛ در آن جهانهای والا و آدمی میتواند آن را از آنِ خویش سازد.
مفهوم رکن متخیله برانگیزندهٔ سؤالهای بیشماری است که بسیار اساسی میباشند. آیا متخیله در بشر قدرتی کافی است که به واسطهٔ آن او بتواند برخود فرض گیرد که تواناست؟ و آیا خیال قابلیت اجرای آرمانها را داراست؟
فرض کنیم؛ من میل دارم در براهم لوک باشم. آیا من میتوانم خویش را در وضعیت و جایگاهی اینچنین بگذارم و این درک را بر خویش فراخوانم؟ تردیدی نیست که این نیت اجراشدنی است؛ زیرا که خیال پیکر واسطهای است که از طریق آن سفیر روح به جهانهای بهشتی سفر میکند.
این بدان منوال که ممکن است بپنداری نیست که در آن ماشین تصویرسازی ذهن بشر ابداعات ناچیزی مانند آرزوهایی حقیر از برای پول بیشتر و سایر چیزهای مادی را به جا میآورد. ابداً! آنچه منظور بحث ماست، هدیهای است که از بهشت نازل شده است و میتواند کالبد معنوی بشر را به هر نقطهای از جهانی که او میل کند ببرد.
آیا خیال منطق را درک میکند؟ منظورم از منطق یا استدلال، استقراء و قیاسی است که حاصل از دریافتهای حسی میباشد. آیا متخیله جهان بیرونی و واقعیات را به رسمیت میشمارد؟ در طریق زندگی روزمره، آیا خیال میتواند راهنمای رفتارمان باشد؟
فرض کنیم من قادر به عمل کردن به همراه خیال مستمر باشم؛ فرض کنیم که من قادر باشم احساس اجابت آرزوهایم را به منزلهٔ فرضی مداوم حفظ کنم. آیا چنین تصوری میتواند موجب تجسم آنها به صورت واقعیت باشد؟ و بر فرض اینکه خواستههای من در قالب واقعیت مجسم شوند؛ آیا میتوانم کشف کنم که آیا در مدتی که من خود را از جریان وقایع بیرون منقطع ساخته و مشغول تلقیح واقعیت خواستههای خود بودهام، منطقی عمل کردهام؟
آیا متخیلهٔ من به خودی خود میتواند به منزلهٔ قدرتی به کار آید که نه تنها میتواند به احساس اجابت آرزوهایم منجر شود؛ بلکه برای تجسم بخشیدن به آرمانهای من نیز کافی باشد؟ پس با به خود فرض گرفتن اینکه اکنون من همانم که میخواهم باشم؛ آیا باید به طور مداوم خود را با آرمانها و اعمالی با دلیل راهنمایی کنم تا بتوانم به اجابت مفروضات دست یابم؟
تجربه مرا متقاعد کرده است که یک تصور، هر چند که نادرست باشد؛ در صورتی که مورد اصرار واقع شود؛ در قالب واقعیت مجسم خواهد شد و اینکه استمرار خیال برای انجام هر کاری کافی است و بازهم اینکه هرچند هم صاحب نقشهها و اعمال از پیش تعیینشده و حسابشده و منطقی و متکی به دلیل و منطق باشیم؛ نمیتواند جای یک خیال مستمر را بگیرد.
حقیقت نه به وقایع بیرونی، بلکه به شدت به تصور بستگی دارد. واقعیتها مدرک به ثمر نشستن استفاده از خیال هستند؛ چه به درستی از آن استفاده شود و چه نادرست. بشر به آن چیزی بدل میشود که تصور کند. او تاریخی دارد که خود معین کرده است. متخیله تنها طریق است؛ حقیقت است و فاش شدن اسرار حیات است.
ما هرگز نمیتوانیم با تفکر منطقی به حقیقت برسیم. آنجا که یک انسان عادی یک غنچه میبیند؛ خیال یک گل تماماً شکفتهشده را میبیند.
حقیقت نمیتواند در حیطهٔ واقعیتهای فیزیکی درآید. با بیدار شدن به جهان خیال کشف میکنیم که خیال کردن چیزی در قالبی معین است که آن چیز را آنگونه میسازد؛ و اینکه حقیقت لازم نیست تابع قضاوت واقعیت بیرونیای واقع شود که از آن زاده شده است.
رکن خیال منکر جهان محسوس بیرون که جهان شدنها است نمیشود؛ بلکه بشر باید این را بداند که خیال مستمر و مداوم نیرویی است که موجب تحقق یافتن این جهان محسوسی است که در کنارمان به وقوع میپیوندد.
او باید بتواند جهان بیرون و تمامی رویدادهایش را انعکاسی از آن چیزی ببیند که در جهان درونی خیال میگذرد. همه چیز تجلی نوعی فعالیت ذهنی است که از مجرای خیال آدمی عبور میکند؛ بیآنکه شخص منطقی و متکی به حواس، از آن آگاه باشد.
لازم است که هر فردی از این فعالیت درونی آگاهی یابد و رابطهٔ بین جهان درونی را که جهان خیال علیتهاست با جهان محسوسات بیرونی که جهان معلولات است؛ ببیند.
«اکنون تنفس کوتاهی میدهیم تا اندکی چای بنوشیم.»
───────────────ـ
سرزمینهای دور/ فصل11