محبوبِمن؛
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان،
تب میکند تنم از خیال حرارت تنِ عریان شما در چهاردیواری خانه
به هر گوشه از این قفس متروک مینگرم شما را میبینم چون تندیس بینظیری که استادی چیرهدست تراشیده و کنج به کنج خانه را با آن مزین گردانیده است
و چون خانه از حضور شما خالیست
و چون خانه هست و خیال هست و شما نیستید
و چون خیال خام به هیچ کار نمیآید
خیالتان را از خانه به خیابان میبرم
دستش را میگیرم باهم از کوچههای شهر عبور میکنیم
هرکجا نفس کم آوردیم دمی میایستیم به نظارهی شهر پر ازدحام و خالی، به چهرههایی که پشت دود و نقاب از واقعیت مخفوف خود فرار میکنند لبخند میزنیم. هرچند اینجا جواب لبخند، لبخند نیست و تنها منحنی کشدار لبها کمی کش میآید و بعد دوباره در هوای آلودهی شهر گم میشود اما ما به عادت سابق لبمان را که از خیال حضور شما به خنده آذین است به رهگذران پر تشویش تعارف میزنیم.
خسته که شدیم پشت میز کافههای شهر رودرروی خیالتان مینشینم
قهوهی چشمانتان را سر میکشم که لبی تازه کرده باشم از خیال گوارای شما
روز که سر میآید، خسته و درمانده، به خانه که برمیگردم
خیالتان زودتر از من به خانه آمده است
روی تخت انتظارم را میکشد تا نگذارد شبم سحر شود
و باز تب است و تب، که به جانم رخنه میکند و لرز مینشیند بر سکوت وهمآور خانه در این داستان غمدارِ تکراری...
#مهلا_بستگان
📻@blue_coldroom
12
4
1August 24, 2026 2.1K 21