راستش من می‌تونستم اینجا خوشحال باشم، ولی غمگین بودم. چون ذهنم به جای… — دفترچه‌خاطراتِ‌آبی. — TG.ME

راستش من می‌تونستم اینجا خوشحال باشم، ولی غمگین بودم. چون ذهنم به جای حس کردن شادی، تورو به یاد آورد‌‌. بعدش شروع کردم به تو فکر کردن، به اون خونه‌ای که تو بدون من روی یکی از مبل‌هاش لم‌ دادی و زندگی می‌کنی. من به نوری که توی خونه‌ات روشنه فکر کردم. من اینجا به هرچیزی فکر کردم و شادی و اون حس آرامش رو از خودم دریغ کردم‌. و بعدش به نورها بیشتر دقت کردم و به یاد تو افتادم. می‌دونستی؟ تو همیشه من رو یاد نور می‌انداختی. همون نورهایی‌ که از ما خیلی فاصله دارن، نورهایی که همیشه افسوس می‌خوریم چرا متعلق به ما نیستن؟ مثل ستاره‌ها. و بذار بهت بگم، تو همیشه نور بودی. به خاطر همین دست‌های من بهت نرسید؛ برای همین ما بهم نرسیدیم. برای همین گرفتنت‌ همیشه دشوار بود و خیره شدن بهت آسون. تو همیشه نور بودی و من امشب بیشتر به این موضوع پی بردم‌.
August 27, 2026 629 4