بلانش: post #1357 — TG.ME

چشمانم را باز کردم. چنان تاریک بود که نمی‌دانستم نابینا شدم یا در تاریکی هستم. هر چه توان داشتم در چشمانم جمع کردم که تشخیص دهم چرا چیزی نمی‌بینم!؟
در جست و جوی ذره‌ای نور یا بینایی دستم را به اطرافم می‌کشیدم. ناگهان دستم به چیزی شبیه به کلید برق رسید. کلید را فشار دادم و چراغی روشن نشد. کلید را دوباره چکاندم و دوباره و دوباره. با کینه، با خشم. نوری نبود. در آن لحظه آن کلید خدا بود و من خشمگین از خدا.
با دو دست و اندکی التماس کلید را لمس کردم. ای کلید مقدس بر من قدری نور بیاور. اکنون من، دستم به چیزی غیر از تو نمیرسد.
کلید را دوباره فشار دادم، هیچ نیامد.
رهایش کردم. با دهانم صدا‌هایی در میاوردم تا از انعکاس صدا بفهمم جایی که در آن هستم چه اندازه‌ است. آ آ آ آ آ آ آ آ ...اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ
صدا انعکاسی نداشت. انگار که در برهوط باشم، شبیه به بیابان.
با خودم گفتم امتداد دیواری را که کلید روی آن قرار داشت بگیرم بلکه به چیزی برسم. هر چه گشتم کلید را پیدا نکردم. خدا گم شده بود. اندوه گمگشتگی خدا بر تاریکی افزوده شد. بر زمین نشستم. سینه‌خیز خودم را به این سو و آن سو می‌کشیدم.
در یک لحظه احساس کردم صد سال از زمان مرگم می‌گذرد. در دنیایم خدا چراغ‌ها را خاموش، برق را قطع کرده و رفته است. گمان کردم در جنگ کشته شده باشم.
چیزی شبیه به یک سایه در حافظه‌ام یادم
انداخت که در ۶۵ سالگی طرفدار خودم بودم وقتی نوه‌هایم را دوست داشتم، بیشتر از خودم و حتی بیشتر‌ از فرزندانم.
زنم را به یاد آوردم. اینکه تا ۳ ثانیه قبل از انفجار به او می‌گفتم پارو بزن که به روییدن و سبز شدن در میان روغن و گازوئیل است. اینکه تا ۳ ثانیه قبل از انفجار همه چیز عادی بود.
به هر حال صد سال گذشته و من نمی‌دانم
تفاوت من با لاستیک کهنه‌ی یک اتوبوس که توسط کودکان حاشیه‌ی شهر سوزانده شد، چه بود!؟
@blanchee
June 4, 2026 447 4