بلانش: post #1350 — TG.ME

در خواب در زیرزمینی که نمی‌دانستم کجاست، فردی که نمی‌شناختمش، داشت روی تنم چیزی حک می‌کرد که نمی‌دانستم چیست.
او که حک می‌کرد چیزی زیر لب می‌گفت،
از نتوانستن
از نتوانستن
از نتوانستن

از نتوانسته‌ها
از نتوانسته‌ها
از نتوانسته‌ها
می شنیدم و با خود می‌گفتم کاش چیزی که می‌نویسد همین باشد.
یاد ظهر همان روز در بیداری افتادم که با همکارم در محوطه قدم می‌زدیم. باد بوی سِنجدهای رسیده‌ی باران خورده را که انگار از بهشت می‌آورد، به مشامم می‌رساند، اما از بیزاری‌ام از زندگی چیزی کم نمی‌کرد.
در خواب هم می‌دانستم انسان زندگی را باخته، فقط مانده سوت پایان را بزنند، صحنه خالی شود و برویم پی کارمان، اینکه شکستمان رسمیت پیدا کند.
احساس می‌کردم اگر از خواب بیدار شوم، در بیداری یک سردرد شنیع به انتظارم نشسته است. با وجود درد، آزادی در بهشت‌، در خواب، حتی در آن زیرزمین وسط هیچ‌کجا هم خالی از معناست. آزادی مطلق از زمانی آغاز می‌گردد که درد مفهوم خود را از دست بدهد.
هیچ درد و رنجی حریف مرگ نمی‌شود. آیا شما شنیده‌اید که مردی مُرده از کنده شدن پوستش دچار رنج و عذاب شده باشد؟
تجربه‌ی زیسته‌ی اینجانب از بی‌هوشی هم تصدیق‌گر این موضوع است. به یاد دارم آن زمانی درد آغاز شد که با صدای آن پرستار در اتاق ریکاوری بیمارستان به هوش آمدم که میگفت بیدار شوید آقا، جراحی تمام شده است. هوشیاری‌ام همانا و هجوم درد همانا.
مثل اینکه کار روی تنم به اتمام رسیده بود. آقای آرتیست به لحن طلب‌کارانه‌ای گفت بلند شو تمام شد. دیدم روی تنم نوشته:
"شربت آلبالو برای شام"
@blanchee
November 20, 2025 663 3 6