همیشه به این فکر میکنم که «واقعا مشکل ما چیست؟!»
شاید همه ما حتی شده در ناخودآگاهمان به آن فکر کرده ایم...
سالیان طولانی این فکر خوره ذهن من بود و مرا به نگاه موشکافانه به وقایع وامیداشت
جواب های مختلفی در ذهنم شکل گرفت که هر کدام به فراخور زمان و سن و بینشم از شرایط موجود و دانشم نسبت به مسائل مرتبط حاصل میشد.
زمانی به این فکر میکردم که مشکل از آخوند است و هر چه بلا سر ایران و ایرانی میآید به نوعی به این قشر مرتبط است
زمانی پاسخم از آخوند به مذهب گسترش یافت و در نظرم کل مذهب و دین و بسیاری از افراد مرتبط، مورد اتهام در نابسامانی های قدیم و جدید مینمودند
زمانی پاسخ را به شاه و سلطه مرتبط دانستم (چرا که بر خلاف بسیاری از دوستانم که همیشه شاه را تقدیس میکردند و او را ناجی ایران میدانستند و هنوز هم راه نجات را در شاهنشاه میجویند، کمی بیشتر در ظرایف حکومت شاهنشاهی و بخصوص پهلوی اول و دوم دقیق شدم و به نظرم میآمد که بخش بزرگی از مشکلات را میشد قبل از وقوع علاج کرد)
و گاه دیکتاتوری و حکومت فرد بر جمع را مقصر تمام آنچه بر سرمان آمده پنداشتم (چرا که اصولاً ذات بشر میتواند از هر فردی که قدرتی -ولو ناچیز- پیدا میکند دیکتاتوری خودرای و سازش ناپذیر بسازد)
و گاه به اندیشه سلطه بیگانه و دزدان استقلال و کهنه کاران استعمار افتادم که هر چه بر سر ما آمده مستقیم یا غیر مستقیم به همین خارجی های پدر سوخته ربط دارد که تمامیت ارضی و حاکمیت ما بر منابع خود و قدرت گرفتن ما را زیانی بر سر منافع خود میبینند و به تکرار در جای جای تاریخ کوشیده اند تا ما را از حق آنچه متعلق به ما بوده محروم سازند و همه را خود به تاراج ببرند.
و بسیاری جواب های دیگر که هر کدام را در دوره ای درست ترین و کامل ترین پاسخ به سوالاتی میدانستم که در مغزم جولان میدهند...
امروز اما آنچه در نظرم نزدیک ترین پاسخ به حقیقت مینماید و شاید حتی پاسخی بر تمامی پاسخ های دیگر نیز باشد چیز دیگری ست...
امروز گمان من این است (هرچند ممکن است زمانی دیگر همین نظرم هم تغییر کند و پاسخ دیگری به پرسش هایم بیابم)
که آنچه ما را در طول سالیان دراز در فراز و نشیب پیشامدهای اندوهبار رها کرده تنها و تنها و تنها «ناآگاهی» است و بس...
و زمانی که سخن از ناآگاهی میرانم منظورم ناآگاهی یک نفر و دو نفر و یک وزیر و یک رهبر و یک پادشاه و یک معلم و یک مادر و یک پدر و یک دانشجو و ... نیست
سخنم یک ناآگاهی بسیار بزرگ تر است
یک ناآگاهی جمعی
یک ناآگاهی عمومی
یک ناآگاهی در یک مقیاس بسیار بسیار بزرگتر...
و ناآگاهی همان چیزی ست که پیشوا را دیکتاتور... مردم را رعیت... دوست را دشمن... خارجی را استعمارگر... حقیقت را دروغ... دروغ را حقیقت... مرگ را ابزار... مباحثه را مجادله... مجادله را زد و خورد... و زد و خورد را به کشتار جمعی بدل میکند
اما اینکه چنین آگاهی را از کجا پیدا کنیم هم داستان دیگری ست
به گمانم تنها راه آگاهی «مطالعه» است
همان که همه میدانیم و از آن دوری میجوییم
همان که همه در کلام به آن باور داریم و در عمل از آن احتراز میورزیم
همان که گاهی به صورت در دست میگیریم و عکسی میاندازیم و ژستی از دانایی را در پروفایل ها و صفحاتمان به اشتراک میگذاریم اما هم خود هم دیگران میدانیم که اگر لب به سخن گشاییم نه در مورد آنچه در دست داریم و نه در مورد هیچ چیز دیگری بیش از چند دقیقه سخن نمیتوانیم گفت و چه بسا همان چند دقیقه هم سرشار از ناپختگی و سستی و بازگویی دانش ناقص و بی پایه ای باشد که در تلگرام و اینستاگرام و ایکس و ایگرگ به شکل بسته های کوچک فست فودی مضر به مغزمان خورانده ایم...
خلاصه که...
«کتاب بخوانیم»
و یک چیز دیگر هم تا یادم نرفته بگویم
که تنها کتاب خواندن کافی نیست
قبلش باید قلب و ذهن و روحت را پذیرای حقایق تازه کرده باشی
و راه این گشودن «پذیرفتن احتمال خطا» ست
به آنچه آموخته ای
به آنچه با تمام وجود ایمان داری
به آنچه به تو گفته اند یا خود یافته ای
و واقعیت این است که «شاید آنچه باور دارم هم درست نباشد»




