❣داستان پندآموز 🌸
▪️✍روزی با کاروانی در سفر بودم و بر اثر غرور و نیروی جوانی به قدری سریع حرکت می کردم که از کاروان جدا شده بودم. شب هنگام خسته و درمانده به کنار تپه ای نشستم و پای حرکت نداشتم. آنقدر خسته بودم که دیگر نمی توانستم حرکت کنم.🍃
▫️ پس از مدتی پيرمردى ضعیف و ناتوان که با ما همسفر بود، آرام آرام نزدیک من آمد و گفت براى چه نشسته اى؟ برخيز و ادامه بده كه اينجا جاى خوابيدن نيست. گفتم چگونه می توان حرکت کنم وقتی هیچ نیرویی برای ادامه راه ندارم. گفت مگر نشنيده اى كه صاحبدلان گفته اند آرام آرام رفتن و رسیدن بهتر است از دويدن و درمانده شدن.📚
ڪانــال بــه یاد اللّھﷻ
@beiadeallah 🌹
@beiadeallah1 🍃



