همیشه دلم میخواست معلم باشم.
«دبیرِ پایه متوسطه» 😊
نه به خاطــر حقوقش که تعریفی هم ندارد و نه به خاطر تعطیلی تابستان...
نه به خاطر اینکه تشنهی این باشم که حرفم را گوش بدهند و از من اجازه بگیرند!
بخاطر اینکه باعث میشد تلاش کنم که آدمِ خوبی بشوم و خوب بمانم.
وجدانم میگفت چشم صدها نفر، طی ده ها سال به عملکرد منِ معلم است. پس مجبورم خوب و با سواد بمانم!
شما میگویید اجبار بد است و کسی که به اجبار کاری کند یا از کاری دوری گزیند، بالاخره ذات واقعی اش را در مکان و زمانی نشان خواهد داد؛
باشد؛ اما بخدا اجبار همیشه هم بد نیست!
دیده ام که میگویم؛ گاهی کار اگر دست خودمان باشد، بی آبرو میشویم! به ناکجا میرویم!
بی پولی بد است اما نه همیشه و نه برای هر کسی!
چه انسان ها که با اولین پولِ درشتِ زندگیشان، افسارِ اخلاق و انسانیت را پاره کردند.
گاه اجبار باعث میشود زمان برایت بگذرد. در یک مقطع یک اجباری باعث شده که تو از آن زمانِ طلاییِ لازم، برای گند زدن به زندگی خود و اطرافیانت عبور کنی و گندی نزنی. الان دیگر یا عاقل تر شدی، یا شرایطت تغییر کرده و یا توان و انگیزه اش را نداری که خودت را در آن چاهِ به خصوص بیاندازی! خب کجای این اجبار بد است؟
مگر همه فرصت میکنند یا شرایطش را دارند که درس اخلاق بشنوند، بوستان سعدی بخوانند، دانشگاه بروند، استاد بگیرند و تزکیه نفس کنن!؟
خیــر! گاهی برای برخــی با اجبار باید مسیر ترسیم کرد.
سعادت آنجایی است که انسان، اجبارش را به اقبال تبدیل کند و خودش میل و شوق نشان دهد.
القصه؛ من در کنکور حائز امتیاز دانشگاه فرهنگیان شدم، اما مشاور کنکورم(که بخشیدمش) به اشتباه گفته بود که رتبهی من به حد نصاب نرسیده!
و ما هم که راه و چاه بلد نبودیم...😊
اشتباه مشاور را سالها بعد از کنکور فهمیدم! 😊
🆔@Bavarstudio
6
3December 24, 2025 844 6 2