اگر تنها هستیم از آن روست که واژهها ناپدید شدهاند
و همراه آنها انتظارها و دیدارها
اینگونه است که آینهها معنایشان را از دست دادهاند
تنها بیخیالیِ مه برجا مانده
و چهرههای در خویش گریخته
در غیبتِ همهچیز.
تو کورمال راه میروی
در نوری خالی بیآن که ببینی باغ را
بیآنکه بشنوی آنچه در آنسوی درهاست
گمان میکنی که ساعتها مدتهاست ایستادهاند،
تو در افق میجویی و نمییابی مگر دیواری،
شعر بیقدرت است و همهٔ راهها بیثمر،
از کلمات تنها ردپای سیاهی مانده
روی دستهای زیاده سنگینت، دستهای ناپذیرفتنیات.
◾️لیونل ری
بحر معلّق