بعد از آخرین کلاسش،وسایلشو جمع کرد و به سرعت از کلاس خارج شد.
در حال قدم زدن بود،که ناگهان با شدت کشیده شد و محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد.
"کجا با این عجله کوچولو؟فکر کردی میزاریم فرار کنی از دستمون؟"
"به من نگو کوچولو هیسونگ،ولم کنین میخوام برم"
"بزنینش"
افراد پسر به پسر کوچیکتر نزدیک شدند،که ناگهان با صدایی متوقف شدند.
"دستتون بهش بخوره،دستای همتونو قطع میکنم"
"ببینین کی اینجاست،جناب پارک"
بلافاصله خنده ای کرد و به پسر نزدیک شد.
"نمیتونی هیچ غلطی کنی،پارک"
بلافاصله بعد از حرفش،به پسر حمله ور شد.
بعد ده دقیقه درگیری،چهار پسر خسته،روی زمین افتادند.
"میبینم که تسلیم شدین"
"بعدا حسابتو میرسم پارک"
بلافاصله بعد از حرفش به سختی بلند شد و با افرادش از اونجا دور شد.
"سونویا،حالت خوبه؟آسیب ندیدی؟"
"هیونگ من خوبم"
با چشمای اشکی به پسر زل زده بود.
"سونویا گریه نکن عزیزم،پاشو بریم"
"جیمین هیونگ؟"
"جانم؟"
"ممنونم که هستی،خیلی دوست دارم هیونگ"
"منم دوست دارم،دونگسنگم"
پسر کوچیکتر،لبخند شیرینی زد و روی گونه هیونگ عزیزش،بوسه ای کاشت.
sᴜɴᴊɪ✫




