تعلل میکنم، شبیه کسی که دلش نمیخواهد از خانهی مادربزرگ بیرون برود. میمانم، منتظر، و شبیه به کسی که راه را بلد نیست، بیهدف به نقطهای خیره میشوم. هر از گاهی، وقتی چشمان مضطربم را به سوی تو برمیگردانم، بیدلیل لبخند مضحکی میزنم؛ انگار خودم هم باورم شده که گم شدهام! تعلل میکنم، در هر دیداری …
۱۵ فروردین ۱۴۰۴ ۲٫۳ هزار ۲۳