تو منو یاد «مردی به نام اُوِه» میندازی؛ نه به خاطر اینکه نوشتههات دقیقاً شبیه فضای کتاب باشن، بلکه به خاطر تضادی که توی چیزهایی که مینویسی میبینم. از یه طرف خیلی صریح و جدی دربارهی چیزهایی که برات مهمن حرف میزنی؛ از مصرفگرایی و ترندها گرفته تا مسائل اجتماعی و جنسیتی، و حتی وقتی دربارهی شعر حرف میزنی، دوست داری مخاطبت فقط شعر نخونه، بلکه واردش بشه و چیزی از ذهن خودش بهش اضافه کنه. از طرف دیگه، پشت این صراحت یه حساسیت خیلی پررنگ نسبت به آدمها، خاطرهها و تمامشدنها وجود داره. مخصوصاً اون جملهات دربارهی پایانها خیلی این حس رو منتقل میکنه؛ اینکه حتی اگر چیزی زیبا تمام شود، باز هم تمام شده. برای همین حس میکنم پشت اون لحن محکم و گاهی انتقادی، آدمی هست که اتفاقاً خیلی بیشتر از چیزی که نشان میدهد به آدمها و چیزهایی که دوستشان دارد وابسته میشود.
https://t.me/RealmPersephone