از درد بپرس...
«دلم از غصه بـه تنگ آمده از درد بپرس»
حال ویران من از نیمه شبی سرد بپرس
زده آفت بـه گلستان من این بــاد خزان
از گــل پــــرپــــر و آفـت زده ی زرد بپرس
خانه بردوشم و آواره ی این شهر شلوغ
حــال این در بـــدر از آدم شبگرد بپرس
چه کنم دار و ندارم همه غارت شده است
در غــریبی گـــذر از کوچه ی نامرد بپرس
خواب از چشم من خسته فراری همه شب
حال آشوب من از سینه ی پردرد بپرس
پیـــری و مــوی سفیــد از گــذر عمـر نبود
آنچه این چرخ فلک با من و دل کرد بپرس
کوه غمها منم و نیست کسی سنگ صبور
خم کند غصه و غم قامت هر مرد، بپرس
(سنگ صبور)





