سلام بر آهو خانم، تکه ای از وجودم.
امیدوارم که حالتان خوب باشد.
امشب بسیار با شما حرف زدم و چقدر خودم را بیشتر پیدا کردم.
آنقدر امنید که فکر هایم را بدون لحظه ای تردید برای شما بازگو میکنم. آنقدر درستید که انگار نه انگار بعضی از حرف ها را نباید گفت، اتفاقاً همان حرف ها را به شما میگویم و هر بار با دیدن رفتار شما از انتخابم مطمئن تر میشوم.
راستش را بخواهید آهو خانوم؛ نمیدانم چه شد، کجای راه را درست رفته بودم که به مقصد آغوشتان رسیدم اما مطمئنم که میتوانم در همین مقصد جان به جان آفرین تسلیم کنم و سفیدی دندانم لبخندی را عیان کند و تنها منظورش این باشد که مقصود همیشه همین جان دادن در آغوش امن شما بوده و بس.
فعلا شیشه های مربا را خودتان باز کنید تا ببینیم کدام سنگ ما در تاریکی به سر غول چراغ جادو میخورد که سه آرزوی « پول - پول بیشتر - کمی دیگر پول » ما را برآورده کند که با مادر مزاحم شویم برای احیای سنت پیغمبر.
سر سجاده برای من هم دعا کنید، بگویید همان که خودش میخواهد؛ که از شما در محضر پدر بسیار گفتهام..
خلاصه که خیلی سرتان را درد نیاورم، برایم همیشگی هستید مانند جنگ برای خاورمیانه و دلچسب مانند سیگار بعد از قهوه.
راستی هنگام راه رفتن خیلی مراقب باشید، قلبی که در دستانتان هست از قبل ترک مَرَک بسیار دارد.
جایمان در دلتان مستدام، دوستدار شما، علیآت.











