رها بود که هر چه میخواست باشد. رها زندگی کرد، رها کشته شد و رها به یاد خواهد ماند.
به آسمان نگاه کن. پرندهای میبینی، پرندهای آزاد. پرندهای رها. رها را میبینی.
به زمین خاکی نگاه کن. درخت، برگ و چمن را میبینی. چشمهایی که دورشان را سبز میکرد را میبینی. گردنش را که از چشمهای اشکآلودش سرخسها جوانه زدهاند، میبینی. رها را میبینی.
به خیابان نگاه کن. پویایی مردم را میبینی. رها را میبینی که میجوشید از عشق در حرکت بودن، در تکاپو بودن و دچار بودن. «بودن، بودن، همیشه بودن، بودن تا سر حد امکان.»
به خورشید نگاه کن. خاطراتش را میبینی. خورشید غروب میکند و از تراوش آسمان، خونهای خشکیدهی پشت کوهها را میبینی. آیا خون عاشقان زندگی را مزه کردهای؟ رها را میبینی.
January 23, 2026 20.3K 264