من انقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، اما گاهی فراموش میکردم. و کسی که گمان میکرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید با لبخند به او سلام میکنم، عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.
غافل از اینکه علت رفتارم سادهتر از این حرفها بود، چون حتی نامش را هم فراموش کرده بودم.
«سقوط - آلبرکامو»


