مدتهاست زندگیام را در دل درگیریهای روزمره خلاصه کردهام؛
شبهای آرام، پیشرفتهای کوچک، جمعهای صمیمی، روتینهایی تکراری اما دلپذیر، و از همه مهمتر آرامشی که دیگر لرزان نیست.
تبدیل شدن از کودکی که عاشق ریسک و هیجان بود، به بزرگسالی که دغدغهاش گذراندن روز و رسیدن به چای آخر شب است، تغییری بود که هرگز گمان نمیکردم در آغاز دههی سوم زندگیام تجربه کنم، هرچند از آن ناراضی نیستم.
درسهای بسیاری را از مسیرهایی آموختم که گاه آرزو میکنم تجربهشان نمیکردم؛ با وجود اینکه، همان مسیرها مرا به آدمی تبدیل کردند که امروز هستم.
یاد گرفتم فروتن بمانم؛ زیرا که دنیا راههای عجیبی دارد برای اینکه نشان دهد همه زندگیات میتواند در یک چشم به هم زدن از هم بپاشد.
یاد گرفتم عمیقتر فکر کنم، چون چیزهایی که به فکر عمیق وادارم نمیکردند، اغلب ماندنی نبودند.
یاد گرفتم فاصله بگیرم؛ نه از ترس، بلکه از شجاعت رها کردن آنچه با تمام وجود میخواستم اما برایم مناسب نبود.
و یاد گرفتم نفرت نورزم؛ چون کسی که نفرت میورزد، آرامش خود را میفروشد تا درد دیگری را بخرد.
و در نهایت، یاد گرفتم زندگی کنم؛
میان کلاسهای دانشگاه، ترافیک ستاری، تمرینهای تکراری باشگاه و شامهای سادهی شبانه.
نمیدانم خوشحالتر شدهام، یا شاید فقط غمی که سالها از آن گریزان بودم، خسته شده و گوشهای آرام گرفته است.
شاید آرامش این روزها، نه حاصل نبود درد، بلکه نتیجهی آشتی با آن باشد. شاید همین سکون میان شادی و غم، همان چیزیست که آرامش نام دارد.
دیگر برای هیجانهای گذرا بیقراری نمیکنم، و برای زخمهای قدیمی دلسوزی.
پذیرفتهام که زندگی مجموعهای از آمدنها و رفتنهاست؛ آدمها، احساسات، روزها.
و من، در میان تمام این رفتوبرگشتها، یاد گرفتهام بمانم؛ در لحظه، در اکنون.











