فیلمهای زیادی از قبیل جزیره شاتر، ممنتو یا ماشینیست اغلب با جهانی رازآلود آغاز میشوند؛ نقش اول هایی که رنجور و پریشان میکوشند منشا آشوب پیرامونش را پیدا کند. اما در پایان، معما به نقطهای مشترک میرسد: فرد درمییابد که سرچشمه رنجی که تحمل میکند، نه در جهان بیرون، بلکه در خود او و در انتخابها، انکارها یا فراموشیهایش بوده است.
فیلم هایی که در نقطه پشیمانی تمام میشوند، نقطهای که دیگر رنج آن هیاهوی تماشایی آغاز داستان را ندارد. پشیمانی، شور و نمایش را از درد میگیرد؛ آن را خاموشتر، خصوصیتر و گوشهگیرتر میکند. رنجی که هنوز دیگری را مقصر میداند، میتواند فریاد بزند، اعتراض کند و برای خود تماشاگر پیدا کند؛ اما رنجی که خود را شناخته، اغلب به سکوت پناه میبرد. همه پشیمان هایی که تنها به قبرستان میروند ساکت تر اما مهربان ترند
«برای مردگان بیشتر از زندگان گل میبرند، زیرا پشیمانی از شکرگزاری قدرتمندتر است.»


