این شَطِّ شَتَکْ زده
امراله نصرالهی
عزت اله فولادوند شاعر نیست، مترجم است. و حالا مترجم شعری دارد به پنج و شش صفحه، چون ارمغانی گران به پژوهنده ی غیور، حسن امین، و سرخ چون خون، پاشیده بر چهره ی وطن اش، ایران. شعر سفری است خیالی به هزاره هایی پیشین. شطّی که سرچشمه اش تا بیرون از «هزاره ی بیداد» پی گرفته می شود. آنجا مدفون شده شهری بینی زیر تازیانه یِ تاز_تاجیکان و تازیان. شهر، رؤیایی دور دارد که کنون گمشده است. خاطره به آزادی برده، و کمی هم آرزو. آزادی طرح شعر است یا بن واژه اش. شعر با تضادهای مفهومی / معناییِ درونْ بنیادِ خود پیش می رود. «شطّ / سیل، باغ شاه / شهر گمشده، خون / خاک، مزدک / ریگ، انباردن / نینباردن، جهل / دانایی، روز و روشنی / شب و ظلمت، نان / گرسنگی، کاشمر / بغداد، شب وحشت / هوای زنده ی آزادی، جوباره / تاول درد، زرد / سرخ، مرد / دم لابه ی سگان خیانت» و هم پوشانی هایی دارد شعر در تزریق برساخته هایی به قلب گر گرفته ی تاریخ، چون «پوزه ی کفتار و لاشه ی مردار، مرده زار خسته و مدفون خاک، نفیر و طبّال، کفتار و مقتل غروب، نعش های تکّه تکّه و اسبان تازان، خیل تازیان و نگاه یخ زده، شب و ظلمت، زخم و گرسنگی، مرگ و بیداد، خاموشی و فراموشی، آوارگی و خمودی.» از رخداد معاصر می آغازد و به سوهای آن سوی تاریخ می رود. از باغ شاه که آمد و «تصویر و طرح کوچک آزادی» را با خود برد. شاعر گویی سالیان پیش در سیر بی سفر خویش دیده است همه شومی ها را. کلمات شعر یک یک بر بستر هزاره ی آهوی کوهی شعر / تاریخ و شعرِ تاریخ ظاهر می شوند تا بگویند آن چه بر ایرانشهر گذشته است. به زبان آگامبن تاریخ از کودکی خود آغاز نمی شود، از بلوغ و بزرگسالی خود می آغازد. از زدایش / سلبیتِ خویش از خویش. بی ایجاب و جایگزینی حتی. شعر بیانگر سنگستان ناکامی هاست. دگرگشت تاریخ است و طرح طعنه ای است که «با دیرسال موبد برتر» می گوید:
«اسپیتمان زرتشت این هزاره ی خوشبخت!» و خوشبخت نیست هزاره، که یکسر بیداد است. آنجا که نوشین روان «سَبلتْ به دست، تَسْخَرْ زنان»، «بر منظر رواق مداین» «دارد نهال آدم می کارد، شتابناک»، و تلخ. آری، ظاهراً شعر از هزاره ی خوشبخت! می گوید. ردّ رودخانه اش امّا به باغی می رسد که برگ و بارش همه خون می نماید. و لابد خون مزدک است بر رواق مداین، و لابد هجوم گرسنگی است در پس انبارهای غلّه، و لابد تساوی نان است در قحطسال آن سال. قصّه گر چه قدیم، باز به گفتن زخم و دردش می ارزد. شاعر گر چه آمده است تا در «سیر بی سفر» خویش با تبار شب بستیزد. از مزدک و جنبش نان اش گوید و از منشور انقلابی اش نیز. خزه یِ جهل در شعر او خزیده امّا. گاه اندک تکانی می دهد خود را، می نماید این که می روم ولی نمی رود. و رودخانه گر چه می رود در خیال شعر، در مظان شعر، لیکن شاعر رفتن اش را سیلابی بیش نمی داند، و نمی بیند. به آبش سروی هزار ساله نخواهد رُست، و اگر رُست بی کاشغرش به سوی بغداد برد. واأسفا! سیر سیلاب بین که بر قتلگاه ابن مقفع ما می گذرد، «از پای دار حلاج، عین القضات، شیخ شهاب الدین».
و بازش بین که ردِّ رودخانه چراغ مردم نَخْشَبْ خواهد کُشت. آب تیره اش خورشید را نگون خواهد کرد و سرها را باژگون. شاعر، نقد هزاره می کند انگار. نقدِ سیلاب می گوید گویی. و باز هزاره، خوشبخت نبود، بیداد بود، و چنگ و پوزه ی کفتار بود «که نیمه شب از مقتل غروب می آمد». و بدا که رودخانه رویی به رهایی نداشت. او مزدک را و مُقَفّع را و حلّاج را و عین القضات را و شهاب الدّین را و نشابور را و سرو کاشغر را و امیرِ بیرقِ بیدار را و سردار دیلمان را و «مشروطه و مدرس و مجلس» را و آن شیر پیر بسته به زنجیر را با خود بُرد، بُرد.
و حکایت این پرسش همچنان باقی است که؛
«این رودخانه آه! [وینْ شَطِّ شَتَکْ زده آه!] چرا می برد؟ چرا؟!»
T.me/adabiatvispard
Forwarded from|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
Telegram
|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
(کوته نوشت های ادبی امراله نصرالهی)
ژرژ باتای بر این باور است که؛ «ادبیات یا همه چیز است، یا هیچ چیز»

October 1, 2026 85