"این روزها"!
بیرون بودم و پشت فرمون. داشتم برمیگشتم خونه. ورودی شهر، نزدیک پل شازده، راهبندون (ترافیک) سنگینی بود.
انگار نه انگار اومدی به شهری خوش آب و هوا. تا در این شهر زببا، دمی بیاسایی. جایی که دور باشی از هیاهو. جاییکه دور باشی از راهبندان. جاییکه آرامش داشتهباشی.
حرکت لاکپشتی خودروها. هم خودروهای بومی هم خودروهایی با شمارهپلاکهای گردشگرای سراسر کشور. هی کلاچ بگیر و ترمز کن. انگار توی بزرگراه همّتی! (تهران)
شلوغی و راهبندون از یکسو. چهرهی خاموش و تاریک شهر و جاده از سوی دیگه. بیشترِ فروشگاهها و تعمیرگاههای دو سوی خیابون به خاطرِ خاموشیها، زودتر بسته و رفتهاند وگرنه سر چراغی که وقت بستن نیست!
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و
كار تنگ
از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ…
✏️ناشناس
نه تنها "آب مایهی حیات است"!
که "شب تیره"، نمادی از تاریکی، اندوه و نا امیدیاست. به گفتهی ✏️نیما یوشیج:
"به کجای این شب تیره بیاویزم..."
و به گفتهی مادرم و نیایش همیشگیاش که پس از وصل شدن برق، از "ادیسون"، یاد میکنه و میگه: "خدا بیامرزدت. به همهی آدما تا همیشه خدمت کردی. برای آدمیزاد روشنی به ارمغان آوردی"
آری! شب و شهر با این خاموشیها، شده شهر ارواح! به گفتهی ✏️حافظ:
"از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود"
خستگی و کلافگی چند برابر شده و سخت آزار دهنده بود. راه ۱۰ دقیقهای نزدیک به یک ساعت به درازا کشید. ساعت 20:12 رسیدم. کلید چرخوندم و درِ حیاط رو باز کردم.
قرار بود مادرجان، امشب برود مراسم. پیداست که خونه نیست.اما کنار ایوان و لب پنجره، روشنی شمعی لرزان به چشم میخورد.. پیدا بود مادرجان رفتنی؛ شمعی روشن کردهبود. تا خونه توی ظلمات نباشه. از دور و نزدیک از بلندگوها آوای حزنانگیز و نالههای پیدرپی سوگواریها شنیده میشد...
سوسوی شمع کنار پنجره انگار بهم خوشامد میگفت. چه دلچسب بود! دیدن روشنایی هرچند اندک. دیدن شمع قرمز خوشرنگی که مادرجان گذاشتهبود توی نعلبکی. روشنایی لرزان شمعی که بیشترش آب شدهبود و چیزی نموندهبود خاموش شه؛ امیدبخش و خوشایند بود...
پنجشنبه ۳۰ امرداد ۱۴۰۴
✍#رحیم_سیدمحمدی (میرمحمدی)
🆔Mir_T
C᭄❁࿇༅══════┅─
@adabiatefani
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═