داستانک
رکس آبادان!
( بخش دوم ،آخر)
...عباس آقا در ادامه در حالی که به نقطهای خیره شده بود:
« هنوز نمیدونستم داییم کجاست؟
یکی از رانندهها رو پیدا کردم و احوال دایی رو پرسیدم.
دلداریم داد و گفت انشالله که داییت تو سینما نبوده باشه هرچند که با چند تن دیگه از رانندهها از من جدا شدند من چون باید به گرمابه میرفتم با آنها همراه نشدم.
دیگه تقریباً برایم مسجل شده بود که دایی رضا کشته شده!
اصلاً نمیدانستم چه کنم ؟
کجا برم؟
اصلاً خبرش را چطوری به نیشابور و خانواده داییم برسونم ؟
به اونا چی بگم؟
شما حساب کنید یه نوجوون ۱۶ ۱۷ ساله در اون شرایط سخت با غمی اینچنین جانکاه چه کار میتونست بکنه؟
زمان میگذشت و بر جمعیت اطراف این تل خاکستر افزوده میشد و جنجال و شیون و فریاد فراگیر و و بیتابی بسیاری از زنان و مادران حاضر در آن محیط ،من را هم کلافه کرده بود و هم بیشتر هیجانی و عصبیم میکرد.
اون شب تا صبح در کنار تل خاک و خاکستر این سوی آن سوی میرفتم و نمیدانستم از چه کسی کمک بگیرم. گیج بودم و سردرگم!
شب و روز سختی بود که بر من گذشت؛
فردایش برای من قطعی شد که دایی رضا و چند تن دیگر از رانندگان در اون حادثه جان دادهاند.
خوب آن زمان مشکل ارتباطی هم وجود داشت و به راحتی نمیتوانستیم به خانواده دایی در نیشابور اطلاع دهیم.
از طرفی من هم چنان آسیب پذیر شده بودم که نمیدانستم چگونه خودم را به نیشابور برسانم . هنوز گواهینامه نداشتم و باید با یکی دیگر از تانکرها خبر ناگوار سوخته شدن دایی عزیزم را به خانواده میرساندم ...
دشوار بود !خیلی دشوار بود...!»
اما انتشار این خبر در سراسر ایران شوک عجیبی به جامعه وارد کرد جامعهای که درگیر حوادث دیگری نیز بود و پیش زمینههای یک حرکت انقلابی از ماهها قبل شکل گرفته بود...
و اما اصل قضیه چه بود؟
پس از استعفای دولت جمشید آموزگار در اواخر بهار سال ۵۷ محمد رضا شاه پهلوی از سید جعفر شریف امامی به عنوان پیر عرصه سیاست خواست که سکان نخست وزیری را بر عهده بگیرد تا شاید التهابات جامعه را بتواند تسکین دهد.
او در سال ۱۳۳۸ نیز به مدت دو سال نخست وزیر شد و سپس جایش را به دکتر علی امینی داد که عرضه کننده پروژه اصلاحات ارضی بود که البته در این مقال شرحش نمیگنجد...
شریف امامی با شعار «دولت آشتی ملی» روی کار آمد اما اصلا شاید تصور نمی کرد با حادثه ای اینچنین تحریک کننده مواجه شود.
روز ۲۸ مرداد برای ما ایرانیان یادآور جفای بزرگیست که آمریکاییان در حق دولت ملی دکتر مصدق و در واقع استقلال کشور ایران نمودند.
آبادان و خرمشهر از زیباترین شهرهای قبل از جنگ تحمیلی بودند و سینما رکس آبادان از زیباترین و بزرگترین سینماهای ایران.
در آن روز آخرین سیانسش که ساعت ۸ شب شروع میشد و نمایش فیلم «گوزنهای مسعود کیمیایی» را بر پرده خود داشت؛ فیلم به نیمههایش رسیده بود که رود غلیظی داخل سینما را فرا گرفت و فریاد و ناله تماشاگران به هوا برخاسته آنها به سمت دربهای خروجی هجوم آوردند اما دربها باز نشده شرارههای آتش از سقف سینما به پایین فرو میریخته و جهنمی برپا شده بود...
از سراسر شهر آبادان ماشینهای آتشنشانی به حرکت درآمدند؛ اما سودی نداشت چرا که امکان بازگشایی درهای سینما بصورت سریع فراهم نبود و هرچند توانستند با تاخیر وارد سینما شوند اما افسوس !
چراکه عده زیادی در همان لحظات نخست بر اثر دود خفه شده بودند و سایرین نیز بر اثر آتش سوخته بودند.
بنابر روایتهای مختلف بین ۴۷۰
تا ۶۷۰ نفر در این حادثه عظیم به صورتی فجیع جان دادند و شهر آبادان و کل مردم ایران را به عزا نشاندند...
این حادثه سهمگین توسط انقلابیان به عنوان یکی از جنایات رژیم پهلوی در حرکت انقلابی مردم ایران شتاب ایجاد نمود؛
هرچند بعدها حرف و حدیثهایی دیگر درباره چرایی این حادثه در رسانهها و افکار عمومی مطرح گردید .
هرچه که باشد و هر عاملی که در این حادثه دخیل باشد از عمق این جنایت هولناک نمیکاهد...
بگذریم ؛
آتش سوزی سینما رکس آبادان خود به منزله کبریتی در انبار باروت بود و شاید ۲۰ روز طول نکشید که جنبش انقلابی ملت ایران ، ۱۷ شهریوری را تجربه نمود که باز خودش به منزله نقطه عطف و عامل شتابزای حرکت انقلابی مردم بر علیه حکومت پادشاهی مطلقه پهلوی دوم عمل نمود و در نهایت خونهای پاک بر زمین. یخته شده ی شهیدان ، در ۲۲ بهمن ماه در همان سال به بار نشست و شاه و عمده ی همراهانش در مدیریت مستبدانه و خودکامانه ایران ما، از گیر مردم و انقلابیون گریختند و دورانی تازه آغاز گردید.
شعاری که در همان زمان در تظاهرات بر زبانها جاری شد:
« مسجد کرمان را
شاه به آتش کشید!
رکس آبادان را
شاه به آتش کشید..!»
یاد همه شهدای راه آزادی و استقلال مام میهن در تمام ادوار تاریخ این سرزمین کهن و باستانی جاودانه گرامی باد
پایان
@abiznegar
#ح.آزادی






