با خودم می‌گفتم: آیا به راستی او می‌داند سیاه یا سفید چیست؟ از رنگ‌ها… — ابیرادوش — TG.ME

با خودم می‌گفتم: آیا به راستی او می‌داند سیاه یا سفید چیست؟ از رنگ‌ها چه می‌داند؟
به یک‌باره بوی کته برنج محلی با عدس و پیاز در فضا پیچید.
زن، دو بشقاب در دست در حالی که بخار از آن‌ها بالا می‌رفت، به سمت ما آمد.
بوی کته عدس او ویژه و کم‌مانند بود.
دیدم سربندش را به گونه‌ای روی یک چشم خود پایین آورده که چال چشم و پلک‌ فرو رفته و چسبیده به هم پیدا نباشد.
یک چشم بینای زن هم، گوشه‌ی مردمک‌اش ناخنک درآورده بود.
زمان گذشت و روز مرگ همسر آن پیرمرد بر روی مزار همسرش کم‌کم همه‌ی مردم رفتند به‌جز خویشان نزدیک و من که از همسایگان بودم.
پیرمرد نشست و دست روی خاک مزار همدم چندین ساله‌اش می‌کشید.
مویه سر داد ولی ناخودآگاه با دست خاک‌های روی گور را تخت و تراز می‌کرد.
از او می‌خواستند برخیزد و به خانه برود تا دیگران هم به زندگی‌شان برسند.

در حالی که بلند شد فریاد زد: خدایا! مگر چاوم نه‌که‌فی د چاوت!

(خدایا! مگر چشمم به چشمت نخوره یا مگر نبینمت)

این دردآورترین همه‌ی جمله‌هایی بوده که در زندگی‌ام شنیده‌ام...

۳
#پایان

t.me/abiradoosh
Telegram
ابیرادوش
محمد حیدری نویسنده، مترجم و شاعر پژوهشگر میراث‌فرهنگی ناملموس و فرهنگ فلکلور، کاشف معدن سنگ‌های هخامنشی کبیرکوه آثار: ۱- فرهنگ واژگان کُردی پهله‌ای "ساریژ" ۲- باروت باور (گلچین اشعار فارسی) ۳- ترجمه‌ی داستان‌های کوتاه طیّب الصالح @Mohamadbenar
❤14💔4😭4
November 29, 2025 475