زیر درخت انجیر مینشست، قیچی بزرگ سیاه سنگینی در دستش بود و به خوبی بیخ موهای چهره را با نوک یا ته آن میچید و هر بار دستش را روی جای آنها میکشید که بداند تا چه اندازه کارش را درست انجام دادهاست.
ابروهای پرپشت؛ یکی به سمت بالا و گوشهی دیگری رو به پایین بود.
چشمها سفید و انگار آنها را در آبجوش پختهاند، گویی تخممرغ پخته که شکسته و گوشههایی از آن بیرون زده باشد.
ولی رگههای چشم پیدا بود؛ همانند مرز زمینهای شالیزار در صبح زمستان که علفهای هرز خشک آن یخ زده است.
چهرهاش درست در راستای هر صدایی که میشنید، میماند.
هرگاه کارِ بُرش و چیدن موها پایان میگرفت با نوک زبان، ریشه دانههای موی دور لبش را تا جایی که زبانش میرسید، بررسی میکرد.
برای بیشتر کارهایش از من پرسشهایی میپرسید. به او گفته بودند که دانشآموز زرنگ و خوبی هستم. برای همین اعتماد بالایی به من داشت. چون از کودکی هر وقت خواسته بود جایی برود دستش را در دستم گرفته بودم و تا برگشت به خانه برایش وقت گذاشته بودم. انگشت کوچک دستش را میگرفتم و به خوبی راهنماییاش میکردم و از هموارترین مسیرها او را تا جایی که میخواست میبردم.
در مسیر، هیچگاه سخنی نمیگفت؛ هن و هن نفسش بالا میآمد و گاه با دستمال یزدی عرق پیشانی و گردنش را پاک میکرد.
چوبدستیاش همیشه چسبیده به او بود. اگر مینشست آن را روی زانو میگذاشت.
دنیاهایی که برایش به گونهای شناخته شده بود یکی حیاط خانهشان بود که سالی هزاران بار آن را با پای بدون کفش لمس میکرد و قسمت خاکی آن را تخت و تراز مینمود و دیگری مردم بودند؛ آری، مردم! او به خوبی همه را میشناخت و با این که نابینا بود هر چه در مورد هر کسی میگفت، درست بود.
۱
http://t.me/abiradoosh
13
1November 27, 2025 308