سلام کاپیتان
داستان کوتاه پودر برایم جذاب بود، البته به عنوان یک خواننده می خواهم حس و حال خود را از شنیدن این داستان بیان کنم، گرچه من یک کتاب خوان خوب و حرفه ای نیستم و شاید خیلی کتابها را خوانده ام که خوانده باشم، همین، آن هم اغلب از نوع ژورنالیستی یا به قول بهتر عامه پسند.
شروع داستان ناخودآگاه مرا به یاد آغاز بوف کور هدایت انداخت: " دیشب به پستوی خانه رفتم ..." یعنی به حیاط خلوت مغزش رفته بود و از آن دریچه منظره ای دید و.......اما در ادامه داستان طعم تازه و بکری گرفت، چرا چون با صدا و لهجه نویسنده، لهجه ای که خاص آبدانان و زبان آنجا است روایت می شود. این شیوه می تواند به اصالت فرهنگی یک منطقه عمق و جلا ببخشد. دکلمه های زنده یاد حسین پناهی را قطعاً گوش کرده ای، لهجه او معرف خاستگاه اوست و دلنشین است، منحصر بفرد است، اما او به این هم بسنده نکرده و در شعری که خالق و خلقت را به چالش کشیده به جغرافیای زادگاهش نیز اشاره دارد تا امضایی بدون جعل برای آثارش باشد، در شعر دیوانه به این نکته می رسیم. " ........ اون همه افسانه و افسون ولش، این دل پر خون ولش، دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش، تماشای پرنده ها به روی کارون ولش، ......"
به نظر این بی مقدار کاش کاپیتان در آن بخش از داستان که سر به کوه می گذارد، اشاره ای به یکی از آن صدها گذرگاه کبیرکوه می کرد.
قطعاً کتابهای " ر.ک.نارایان" نویسنده هندی را خوانده ای او نیز شهر کوچک مالگودی را به شهری نیمه افسانه ای تبدیل کرد. البته حقیر فقط کتاب راهنما را از این نویسنده خوانده ام. اما همانطور که گفتم خوانده ام که خوانده باشم.
چاشنی داستان، طعمی بومی و آشنا دارد، مزه بلوطی که زیر خاکستر داغ پخته باشد و در سرمای پاییزی کبیرکوه در هنگام گرسنگی خورده شود، نوعی تلخی و تردی و اندکی شیرینی آن را لذیذ کرده است. یا شاید هم خرمالو که مزه گس آن بعد از شیرینی خوشایند است. همسایه ها، اثر احمد محمود را قطعاً خوانده ای، برای خواننده ای مبتدی مثل من سس خوشمزه ای به نام بلور خانم باعث شد چند بار آن را بخوانم، سسی اشتها آور از نوع جنوب. طعم داستان هم اصالت امضای بدون جعل آن است و شباهت دیگرش روایت فصل هایی از زندگی خود نویسنده است.
اما مهم تر از همه پایان باز داستان است که هر کس به فراخور نگرش و درک خود می تواند چند سناریو برای قهرمانان داستان خلق کند. داستانهای کوتاه جلال آل احمد را قطعاً خوانده ای، در یکی از این داستانها به نام "بچه مردم" پایان باز آن مرا در گیر یک سناریوی تراژدیک و نفسگیر کرد که هنوز هم به خاطر آن پایان باز این اثر را فراموش نکرده ام.
به خودم می بالم که اکنون با آثار نویسنده ای از جنس مردمان زادگاهم دمخور شده ام. من در حد و اندازه ای نیستم که حتی یک سطر از آثار استاد را نقد کنم، غرض عرض ادب و ادای احترام بود.
🖊محمد فیروز_رشت
9September 24, 2025 660 1