این روزها تلویزیون نمیبینم، اخبار را هم چک نمیکنم. دوست دارم رویم را از همه چیزهای غمانگیز برگردانم. وقتی دبستان بودم و خانم ناظم کنار درِ مدرسه مقنعهی بچهها را با سوزن نخ سفت میکرد هم رویم را بر میگرداندم که نبینم. میدانستم اگر جلوی مادرم حرفی بزنم میگوید: چرا ساکت ایستادی؟باید اعتراض میکردی! ولی من میدانستم که فقط خانم ناظم نیست که باید به او اعتراض کرد. معلم دینی هم که میگوید خدا از موهایتان آویزانتان میکند هم هست، امام جماعت مدرسهیمان هم که در وبلاگش به مخالفین فحشهای رکیک میدهد هم هست، و من نمیتوانستم در مقابل همهی آنها اعتراض کنم. زیرا که همهی آنها دزد بودند و هستند. همهی آنها چیزی را از من و تمام دوستان و همکلاسیها و هم نسلهایم دزدیدهاند که بسیار باارزش بود. که تنم میسوخت و بدنم مانند بید میلرزید از اینکه هرروز جیب یک نفرمان را میزدند. و من که هنوز گوش شیطان کر در ته جیبهایم چیزهای مقدسی دارم برای ایمان داشتن، هنوز بدنم میلرزد از دیدن این دزدهای باورهایمان. اینروزها که گاهی سخت میگذرد، مادرم که میگوید سکوت کن؛ میفهمم که دیگر چیزی برای اعتراض وجود ندارد. چون دیگر چیزی ته جیبهای اطرافیانم نمانده که نگرانش باشم. اینروزها متاسفانه تنها به فکر نگه داشتن تهماندهی باور جیبهای خودم هستم. بتازید و بدزدید و ای کاش که هرچه زودتر بروید! پ.ن: دیماه ۹۸ این متن را نوشتم و انگار که هنوز زندهاست… #مهشادصدرعاملی @abaanmag
34
8
3
3
2