دیگه یه مادر واقعی شدم. یه سلطان غم با یه قلب تیرخورده پایینش. اون شبی که صدای وزوز پشه رو شنیدمو لحافو از روی خودم کنار زدم تا منو به جای تو بگزه فهمیدم. همون موقع توی دلم گفتم: «امان از مادر!» این از اون چیزهایی نیس که یهویی به دست بیاد. اوایل احساس میکنی وقتی پیشته یه جای کار میلنگه. یه اضطراب همیشگی که دوست داری ازش فرار کنی. من اولین باری که از تو فرار کردمو خوب یادمه. تموم اون یک ساعت صورتت جلوی چشمم بود. از اون موقع فهمیدم که دیگه نمیشه ازت فرار کرد. تو نه یه تیکه از من بلکه همهی من شده بودی. هرجا میرفتم انگار خودمو یه جای دیگه جا گذاشته بودم. بعد کم کم فهمیدم که دارم زیادی بهت میچسبم. حتی وقتی توی مهمونی خوابت میبرد دلم نمیومد تو رو ببرم اتاق. دوست داشتم خواب یا بیدار همیشه جلوی چشمم باشی! میگن بچهها ۱۸ ماهگی میفهمن که یه وجودی جدا از مادرشونن. ولی مادرها… گمونم اینو هیچوقت نمیفهمن! #مهشادصدرعاملی @abaanmag 🍂
25
9