سوگ مبهم بعضی چیزها را از دست میدهی بی آنکه کسی بمیرد. دوستی که رفت و رابطهتان، بی آنکه کسی اعلامش کند، تمام شد. پدری که هنوز هست، اما آن پدری که میشناختی، سالهاست نیست. شهری که هنوز روی نقشه است، اما آن شهری که در آن بزرگ شدی، دیگر وجود ندارد. پائولین باس، در ۱۹۹۹، به این نوع از دست دادن نامی داد: سوگ مبهم. دو ویژگی دارد. پایان مشخصی ندارد. و جامعه، آن را به رسمیت نمیشناسد. برای مرگ، مراسمی هست. جمعی هست. کسی میآید و میگوید تسلیت. برای سوگ مبهم، هیچکدام نیست. تو، در سکوت، سوگواری میکنی، و اطرافیانت حتی نمیدانند که تو در سوگی. و بدتر از آن: خودت هم نمیدانی. فکر میکنی حالت بد است. فکر میکنی خستهای. فکر میکنی چیزی در تو خراب شده. در حالی که تو، فقط، در سوگی که نامی ندارد. باس چیز مهم دیگری هم گفت. راه عبور از سوگ مبهم، «تمام کردن» آن نیست. راه عبور، یاد گرفتن نگهداشتن دو حقیقت متناقض، همزمان، است. او هست. و او نیست. من امید دارم. و من سوگوارم. این رابطه زنده است. و این رابطه تمام شده. ذهن ما، بهطور طبیعی، از تناقض فرار میکند. میخواهد یکی را انتخاب کند و خیالش راحت شود. اما در سوگ مبهم، انتخاب یکی، همان چیزی است که تو را گیر میاندازد. اگر بگویی «او هست»، انکار میکنی. اگر بگویی «او نیست»، خیانت میکنی. سلامت، در نگهداشتن هر دو است. اگر سالهاست چیزی در تو تمام نشده و خودت را بابتش سرزنش میکنی، شاید لازم باشد سرزنش را کنار بگذاری. بعضی سوگها ساخته نشدهاند که تمام شوند. ساخته شدهاند که با آنها، زندگی کنیم. #ایمان_ابریشمچی
79
21
1