نامهای به وطن وطن عزیزم، سالها طول کشید تا بفهمم آدم فقط از یک خانه دور نمیشود؛ گاهی از نسخهای از خودش دور میشود که فقط در یک سرزمین میتوانست وجود داشته باشد. تو فقط خیابانها، کوهها و دریاهایت نیستی. تو بوی اولین بارانی، صدای اولین زبانی که با آن گریه کردم، و خاطره آدمهایی هستی که دیگر نیستند، اما هنوز در کوچههایت قدم میزنند. میگویند وطن را میتوان ترک کرد. اما هیچکس نگفت وطن، چگونه تا آخر عمر، انسان را ترک نمیکند. گاهی نامت را میشنوم و چیزی درونم آرام میلرزد؛ نه از سیاست، نه از جغرافیا، بلکه از تعلق. از این حقیقت که بخشی از روح انسان، برای همیشه، در جایی جا میماند که اولین بار زندگی را آنجا لمس کرده است. امروز، نمیخواهم از تو بپرسم چرا زخمی شدی. میخواهم از خودم بپرسم آیا توانستم، در تمام این سالها، چیزی از مهربانی تو را در وجودم حفظ کنم؟ میگویند وطن، خاک است. اما من فکر میکنم وطن، حافظه است. جایی که هر بار نامش را میشنوی، قلبت چیزی را به یاد میآورد که زبان، دیگر توان گفتنش را ندارد. اگر روزی دوباره آرام بگیری، ما هم آرامتر نفس خواهیم کشید. و اگر هنوز زخمی باشی، باور کن زخم تو، فقط بر نقشه نیست؛ در سینه کسانی است که هر جا بروند، هنوز تو را «خانه» صدا میزنند. با عشق، یکی از فرزندانت ایمان
75
7
5