در کتاب طاعون، آلبر کامو جملهای را آشکارا نمیگوید، اما تمام رمان بر آن بنا شده است: بلا، فقط آدمها را نمیکشد؛ بلکه رابطهی آنها را با زندگی روزمره قطع میکند. وقتی انسان دیگر نتواند برای هفتهی بعد برنامهریزی کند، وقتی نوشیدن یک فنجان چای دیگر صرفاً یک فنجان چای نباشد، و وقتی هر تماس تلفنی پیش از آنکه یک مکالمه باشد، به یک احتمال و دلهره تبدیل شود، اتفاقی عمیقتر از ترس رخ داده است؛ انسان، «زندگی عادی» را از دست داده است. شاید به همین دلیل است که ویکتور فرانکل در اردوگاههای کار اجباری، بر کوچکترین رفتارهای روزمره پافشاری میکرد؛ از تقسیم یک تکه نان و تماشای طلوع خورشید، تا گفتگویی کوتاه با یک دوست. او میدانست این کارها رنج را محو نمیکنند، اما چیزی را حفظ میکنند که از خودِ رنج بزرگتر است: «انسان بودن». گاهی تصور میکنیم مراقبت از روان یعنی مهار کردن اضطراب. اما در روزهای دشوار، مهمترین شکل مراقبت از روان، حفظ کردن چند عادتِ ساده است؛ عادتهایی که به ما یادآوری میکنند ما هنوز فقط یک «بازمانده» نیستیم، ما هنوز «زندگی» میکنیم. #ایمان_ابریشمچی
76
8
3