نصفهشب است و خوابت نمیبرد. در ذهن، داری با رئیس شرکت گفتگو میکنی که قرار است هفتهی بعد برگزار شود. لحن او را بازسازی میکنی، برای کنایههای احتمالیاش جوابهای تند میتراشی و سناریوی ورشکستگی مالیات را تا پنج سال آینده جلو میبری. فردا صبح، وقتی بیدار میشوی، تمام بدنت کوفته است؛ انگار دیشب کوه کندهای. سنکا دو هزار سال پیش نوشت: «ما بیشتر در خیال رنج میکشیم تا در واقعیت.» این جمله را نباید به معنای انکار دردهای واقعی فهمید. سنکا نمیگوید رنجهای انسان توهم است؛ میگوید ذهن، پیش از آنکه زندگی از ما چیزی بخواهد، داوطلبانه بارِ آن را بر دوش میگیرد. ما پاسخ پرسشهایی را میسازیم که هنوز پرسیده نشدهاند و آیندههایی را زندگی میکنیم که شاید هرگز از راه نرسند. عجیب نیست اگر تنی که پیشاپیش در صدها فردای فرضی جنگیده، امروز فرسوده و بیرمق باشد. یکی از نشانههای بلوغ روانی این است که بفهمی ذهن تو یک «ماشین شبیهساز» بیوقفه است. صیانت از روان در این نیست که آینده را کنترل کنی، بلکه در این است که هر بار ذهن میخواهد تو را به فردای نرسیده ببرد، مچش را بگیری و آرام به اکنون بازش گردانی. نه از سر بیتفاوتی به فردا، بلکه از این آگاهی که تو فقط به اندازهی همین یک لحظه، منبع روانی برای مواجهه با زندگی داری. بارِ فردا را بگذار خودِ فردا به دوش بکشد. #ایمان_ابریشمچی
63
15
3
2