این روزها جمله ای را زیاد می شنوم: «من که حق ندارم ناراحت باشم. دیگران شرایط خیلی بدتری دارند.» کسی این جمله را می گوید که شب تا صبح خبرها را چک کرده است. کسی که خانواده اش کیلومترها دورترند. کسی که با هر صدای تلفن، برای چند ثانیه قلبش تندتر می زند. کسی که صبح جلسه کاری دارد و باید طوری مقابل دوربین بنشیند که انگار جهان هنوز همان جهان هفته قبل است. اما چون خانه اش هنوز سر جایش است، چون عزیزش هنوز پاسخ تلفن را داده، چون خودش در امنیت نسبی است، از خودش اجازه ترسیدن را می گیرد. این یکی از بی رحم ترین کارهایی است که در بحران با خودمان می کنیم: رنجمان را با رنج کسی که بیشتر آسیب دیده، محاکمه می کنیم. به خودمان می گوییم: تو حق نداری بترسی. تو حق نداری خسته باشی. تو حق نداری بخندی. تو حق نداری از کار عقب بیفتی. و بعد، علاوه بر تحمل بحران، باید انرژی عظیمی هم صرف پنهان کردن واکنش انسانی خودمان کنیم. این روزها اگر ناگهان گریه ات گرفت، لزوما ضعیف نشده ای. اگر نتوانستی تمرکز کنی، لزوما بی مسئولیت نشده ای. اگر برای چند دقیقه خندیدی، به رنج هیچ کس خیانت نکرده ای. و اگر امروز از دیروز امیدوارتر یا ناامیدتری، لازم نیست فورا برای این تغییر توضیحی پیدا کنی. روان ما در شرایط تهدید، همیشه منظم و قابل پیش بینی عمل نمی کند. شاید امروز مهم ترین کار، قوی بودن نباشد. شاید مهم ترین کار این باشد که جنگ بیرون را به جنگی علیه خودت تبدیل نکنی. اگر ترسیده ای، نامش را بگو. اگر خسته ای، پنهانش نکن. اگر نیاز داری چند ساعت خبرها را نبینی، به خودت اجازه بده. اگر خندیدی، خودت را مجازات نکن. رنج دیگران با رنج کشیدن بیشتر تو کمتر نمی شود. این روزها، شاید مراقبت از روان یعنی اجازه ندهیم بحران، حق انسان بودنمان را هم از ما بگیرد. #ایمان_ابریشمچی
53
8
6
1