عشق به خود. در بازار شلوغ توسعهفردی امروز، این عبارت را طوری معنا کردهاند که انگار گریز از واقعیت است. اما برای انسان ایرانی امروز، عشق به خود نه یک تفریح لوکس، که تنها سپر دفاعی در برابر یک فروپاشی تدریجی است. روان ما در سه جبهه زمان در حال خونریزی است و عشق به خود، یعنی بستن این زخمها با سه نفس عمیق. لایه اول (یک نفس عمیق): پذیرش صادقانه گذشته. ما نسلی هستیم که مدام خود را محاکمه میکنیم. برای دلارهایی که نخریدیم، خانههایی که نفروختیم، شهرهایی که ترک نکردیم یا ترک کردیم. گذشته در ذهن ما یک دادگاه همیشگی است. پذیرش گذشته یعنی فرود آوردن چکش این دادگاه. یعنی آغوش کشیدن برای آن خودِ قدیمی که در فضای غبارآلود آن سالها، با تمام ترسهایش، تصمیمهایی گرفت که امروز بارشان را حمل میکنی. تا با دیروزت صلح نکنی، ریشههایت در خاک امروز جان نمیگیرند. لایه دوم (یک نفس عمیق): توافقی برای بیشترین استفاده از حال. بزرگترین بیماری روانی جامعه ما، غیبت از اکنون است. ما یا در حسرت گذشتهایم یا در تدارک و اضطراب فردا؛ و حال، این وسط ذبح میشود. استفاده از حال یعنی تعهد به زندگی کردن، درست در مرکز همین آشوب. یعنی گشودن چشمها روی همین رابطه، همین فنجان چای، همین کار روزمره، بدون اینکه بگذاری سایه سنگین ناامیدی محیطی، طعم این ثانیه را گندمگون و زهرآلود کند. این زنده ماندن، خود یک عصیان است. لایه سوم (یک نفس عمیق): اجازه به آینده. این عمیقترین و تاریکترین گره روانی ماست: ما به خودمان اجازه خوشبختی نمیدهیم. ما آنقدر آسیب دیدهایم که ناخودآگاه با بدبینی مفرط ازدواج کردهایم تا غافلگیر نشویم. فکر میکنیم اگر به آینده امیدوار باشیم، به واقعیت خیانت کردهایم. اجازه به آینده یعنی شجاعت گشودگی؛ یعنی صادر کردن مجوز برای این احتمال که شاید، با وجود تمام شواهد، بهترین فصل کتاب زندگی تو هنوز ورق نخورده است. عشق به خود یک فرمول سه بعدی است برای رام کردن زمان فرساینده. صلح با آنچه رفت. سرسختی در آنچه هست. شهامت برای آنچه میآید. #ایمان_ابریشمچی
89
3
1
1