در تاریخ روانی انسان لحظهای هست که اگر رخ نمیداد، هویت امروز ما شکل نمیگرفت؛ لحظهای که در آن برای اولین بار توسط یک نگاه، به تمامیت دیده شدیم. این اتفاق معمولاً در کودکی و توسط کسی رخ میدهد که خود هرگز نمیدانست چه هدیه بزرگی به ما میدهد. در دوازده سالگی، برای تکالیف معمولی مدرسه انشایی نوشتم. در پسزمینه آن کلمات، ناخودآگاه چیزی از نگاه پنهانم به جهان را جاری کرده بودم. معلم ادبیات ما زنی سختگیر بود که به ندرت لبخند میزد. یک هفته بعد، برگه مرا روی میز گذاشت، لحظهای کوتاه نگاهش را به من دوخت و آرام گفت: «تو یک نویسندهای.» و گذشت. آن جمله دوازده سالگی مرا با خود برد. معلم هرگز فهم نکرد چه اصالت روانی جدیدی در من ساخت و چطور آن واژهها در روزهای سخت شک به خود، مثل یک لنگر مرا نگه داشتند. او سالها پیش از دنیا رفت و من هرگز نتوانستم بگویم آن نگاه چه کرد. ما در تاریخچه فردی خود چند لحظه طلایی داریم که در آنها ساختار وجودمان توسط دیگری به رسمیت شناخته شده است. بخشی از تابآوری امروز ما وامدار همان نگاههاست. اگر آدمی که در سالهای دور با یک جمله پتانسیل اصیل شما را دید هنوز در قید حیات است، یک پیام کوتاه برای او کافی است: «چند سال پیش چیزی به من گفتید که در تمام این سالها در من زنده بود. میخواستم بدانید.» این پیام، احیای یک پیوند انسانی عمیق است. اگر او دیگر نیست، در خلوت خود به این اثرگذاری رسمیت ببخشید. این قدردانی خاموش، جریان انرژی را در ساختار روانی شما آزاد میکند. #ایمان_ابریشمچی
57
8
6