بیشتر از همه دلتنگ چه هستم؟
این سوال را انقدر از خودم پرسیدهام که گویی اگر پاسخش را بیابم، میفهمم با این همه نبودن چه کنم. انگار تمام این مدت دنبال چیزی گمشده میگردم که حتی نمیدانم چیست. چیزی که اگر بیابمش شاید بتوانم با خود بگویم «پس این بود» و دردم کمی هم که شده، قابل تحمل شود.
برای همین به خاطرات تو چنگ میزنم.
دلم برای آن وقتهایی تنگ شده که سرم را روی پایت میگذاشتم و بیدلیل حرف میزدم. همانطور که واقعا بودم. همان دیوانهای که نمیدانست کی باید ساکت شود. همان که نمیتوانست دست از فکر کردن بردارد. اما تو آنقدر بودی، آنقدر «عادی» بودی که انگار عجیب بودن من اصلا اتفاق مهمی نبود. انگار تو اصلا آن را نمیدیدی که بخواهی تحملش کنی. و من انگار فراموش میکردم بابت آن خجالت بکشم. من بودم، تو بودی و این برای ما کافی بود.
یا شاید دلم برای زمانی تنگ شده که پشت پیانو مینشستی. آن لحظه که انگشتانت روی کلاویهها صدایی میساختند که من حتی در رویا هم نزدیکش نمیشدم. با چشمان خیره نگاهت میکردم و تو، همان تویی که بهشت را به تصویر کشیده بودی، از من تعریف میکردی. چنان اطمینانی در صدایت بود که گویی واقعا باور داشتی من، خوبم! هنوز هم نمیفهمم چطور ممکن بود آن همه فاصله را ببینی و انقدر مطمئن بمانی.
من پر از شک بودم و تو به من یقین داشتی.
دلم برای خندههایت تنگ شده. نه برای آن لحظه که لبخند زیبایت شکل میگرفت. برای یک نفس قبلش، وقتی چشمانت فریاد میزد که دیگر نمیتوانی جلوی خودت را بگیری.
و من نمیدانستم چقدر زود قرار است دلم برای آن نگاه و برای صدای خندهات انقدر تنگ شده باشد.
هرچقدر فکر میکنم، هرچقدر میان لحظه به لحظهی این زمانی که تو را داشتم میگردم، بیشتر میفهمم چرا جوابی ندارم.
زیرا جوابی وجود ندارد.
اگر دلتنگ یک لحظه بودم، مطمئنا میتوانستم آن را جایگزین کنم. اما نه.
من دلتنگ «داشتن تو»ام. دلتنگ آن نسخه از من که گویی فقط برای تو وجود داشت. همان منی که دیگر میان این همه من در سرم پیدایش نمیکنم.
برای منی که در کنار تو خودش بود. عجیب بود، بلند بود، ساکت بود، خوشحال بود، ناراحت بود.
تو، هیچکار خاصی نمیکردی اما همین است که تو را متفاوت میکند.
تو نمیخواستی نشانم بدهی «میتوانم خودم باشم». تو تلاش نمیکردی احساس متفاوت بودن نکنم. ما متفاوت بودیم و تو آن را پذیرفته بودی. آنقدر طبیعی که من حتی متوجه نشده بودم چطور پذیرفته شدم.
کنار تو، من لازم نبود خودم را تحمل کنم.
من در کنار تو، نمیفهمید نام این لحظات خوشبختی است.
و درد بزرگ این است که ناگهان، تمام خوشبختی از جهانم زدوده شد.
من حتی نتوانستم خداحافظی کنم.
هرچقدر برای آخرین بارها آماده شده بودم اما هرگز نفهمیدم این آخرین باریاست که میخندی، آخرین باری است که میبینمت، آخرین باری که صدایت را میشنوم.
هیچوقت به آن لحظهی مشخصی که باید در ذهنام نگه میداشتم نرسیدم.
من حالا شبیه تکههای یک زندگی نیمه تمام شدهام. هر جایی از زندگیام را که مینگرم یک «کاش» از میان تار و پودش نمایان میشود.
کاش بیشتر نگاهت کرده بودم.
کاش بیشتر میخنداندمت.
کاش بیشتر برایم مینواختی.
کاش، کاش، کاش.
کاش میفهمیدم آن روزهای لعنتی انقدر مهماند که حاضرم برای فقط دقیقهای. فقط یک دقیقه تکرارشان هر چیزی را فدا کنم.
نمیدانستم.
و حالا تاوان این ندانستن را اینگونه میدهم.
هر خاطرهام با تو، دو بار اتفاق افتاده.
یکبار، در کنار تو و یکبار درحالی که من تنها اینجا ایستادهام.
و باور کن، بار دوم خیلی درد دارد.
میفهمم من دلم برای «یکچیز» تنگ نشده. دلم برای یک زندگی تنگ شده. همان زندگی که هیچوقت نداشتم. همان که قرار بود کنار هم داشته باشیم.
9
3August 25, 2026 187 1