آن‌جا در آن اتاق خالی او را که روبه‌رویم نشسته بود نگاه می‌کردم، و… — S. — TG.ME

آن‌جا در آن اتاق خالی او را که روبه‌رویم نشسته بود نگاه می‌کردم، و شاید برای اولین‌بار به قدرت کلمات شک کردم. حس کردم کلمات فقط پوسته‌هایی هستند توخالی، پوششی نازک و شکننده که نمی‌توانند از ما دربرابر واقعیت محافظت کنند، انگار صدای سنگی هستند که در چاه می‌افتد. تا آن‌موقع هیچ‌وقت ارزش نوشتن برایم زیر سوال نرفته بود، حتی در دوران جنگ به‌نظرم می‌آمد نوشتن هدف و معنایی دارد و قابل‌توجیه است. همیشه راهی برای نوشتن درباره‌ی جنگ و درباره‌ی مرگ وجود دارد، اما حالا چیزی فراتر از کلمات وجود داشت. سکوتی که در آن می‌توانستی به صدای انسان دیگری گوش بدهی.

August 26, 2026 226 3