شیر آب را روی داغ‌ترین حالت ممکن تنظیم می‌کنم و دوش را باز می‌کنم… — tree girl🌳 — TG.ME

شیر آب را روی داغ‌ترین حالت ممکن تنظیم می‌کنم و دوش را باز می‌کنم. بعد به تصویر خودم خیره می‌شوم و صبر می‌کنم تا حمام از بخار آب پر شود. هرچه تصویرم در آینه محوتر می‌شود، خودم را واضح‌تر می‌بینم.
روزهای عجیبی را می‌گذرانم.
روزهای سختی را.
انگار هر روز، بیشتر از روز قبل دلم برایت تنگ می‌شود. مدام از خودم می‌پرسم اگر امروز بودی، چه می‌شد؟ و هر بار جوابم یکی است؛ حتماً همه‌چیز بهتر بود.
می‌دانم تو هم غصه می‌خوردی.
می‌دانم تو هم گریه می‌کردی، ناراحت می‌شدی.
اما بودنت امید بود.
دلگرمی بود.
بودنت مثل گرمای آفتاب زیر برف بود.
مثل یک لیوان آب خنک وسط گرمای تابستان.
مثل بوی خاکِ باران‌خورده.
مثل نوازش برگ‌های درخت، وقتی از کنارش رد می‌شوی.
حیف که حالا دیگر فرشته شده‌ای.
زیر دوش می‌روم. پوستم از شدت داغی آب جیغ می‌کشد. برخورد هر قطره را روی تنم حس می‌کنم، اما نه از زیر آب بیرون می‌آیم، نه شیر را می‌بندم، نه حتی کمی سردش می‌کنم.
من که دارم در جهنم زندگی می‌کنم؛ بگذار دست‌کم آن جهنمی را هم که در فیلم‌ها و داستان‌ها و کتاب‌ها گفته‌اند، تجربه کنم.
چند دقیقه بعد دوش را می‌بندم، حوله را دور خودم می‌پیچم و از حمام بیرون می‌آیم.
صبح بخیر، زندگی.
حالا باید تند تند به همه کارهایم برسم.
اول از همه قهوه درست می‌کنم. ذهنم باید بیدار باشد. با اینکه شب‌ها خوابم نمی‌برد، باز هم انگار ذهنم به بیدارتر بودن احتیاج دارد.
یک بسته گوشت چرخ‌کرده از فریزر بیرون می‌آورم، می‌خواهم برای نهار ماکارونی بپزم.
همان موقع، ته فریزر چشمم به یک بسته کوچک می‌افتد.
بیرونش می‌کشم.
نخودفرنگی است.
فکر کنم آخرین بسته نخودفرنگی‌ای باشد که تو برایم آماده کرده بودی. همیشه برایم نخودفرنگی می‌آوردی، چون می‌دانستی از پاک کردنش فرار می‌کنم. اما تو با حوصله می‌نشستی و با آن دست‌های چروکت، دانه‌دانه نخودها را از غلاف بیرون می‌آوردی.
قربان دست‌هایت بشوم...
کاش همین حالا دست‌هایم میان دست‌های تو بود.
مامانی سادات،
کاش دست مامانم را بگیری.
مامانم این روزها خیلی تنهاست.
خیلی غصه می‌خورد.
چشمانم از هجوم اشک می‌سوزد و تار شده است، اما حتی الان که بچه‌ها خوابند انگار کسی نگاهم میکند، نمی‌توانم گریه کنم، مدام به خودم می‌گویم:
قوی بمان.
قوی بمان.
بقیه احتیاج دارند تو قوی بمانی.
شب‌هایی که کنار مامان، توی بیمارستان بودم، لبه تختش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم؛ وقتی آرام‌آرام خواب چشم‌هایش را می‌برد.
دستم را میان تارهای موی جوگندمی‌اش فرو می‌بردم.
روی دست‌های نرمش دست می‌کشیدم.
لاغر شده.
خیلی لاغر شده.
مامانم اندازه یک بچه شده...
و می‌دانم حالا، بیشتر از هر زمان دیگری، دلش برای مامانش تنگ است اما زندگی دلتنگی نمی‌شناسد، مثل ما عزاداری بلد نیست. همان روزی که عزیزت را از دست می‌دهی، باز هم باید به صبحانه و ناهار و شام فکر کنی. باید حواست باشد نان دارد تمام می‌شود و بطری شیرِ توی یخچال تاریخش نگذرد.
چند دقیقه‌ی دیگر دخترها بیدار می‌شوند و زندگی دوباره توی خانه راه می‌افتد.
از کنار درِ حمام رد می‌شوم. بخارها از روی آینه رفته‌اند و تصویرم دوباره واضح شده است.
زنِ توی آینه به صورتم نگاه می‌کند.
اشک‌هایش را با پشت دست پاک می‌کند.
من اما دست‌هایم را بالا نمی‌آورم.
فقط می‌ایستم و نگاهش می‌کنم.
❤6😢2
July 30, 2026 89