غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم. آدم خيال مى… — شادمان — TG.ME

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم. آدم خيال مى كند غم چيزى شبيه زخمى ست روى پوست؛ چيزى كه اگر زمان بگذرد، اگر گريه کنى، اگر کسى دستت را بگيرد، اگر صبح هاى بيشترى از راه برسند، بالاخره خشك مى شود و مى افتد. اما نه! بعضى غمها زخم نيستند؛ ريشه اند. مى روند زير پوستت، از گوشتت عبور مى کنند، به استخوانت مى رسند و آن جا خانه مى كنند. بعد، آن قدر آرام با تويكى مى شوند كه ديگر نمى دانى كدام قسمتِ تو «تو» هستى و كدام قسمت، غم است. @Shadmn

August 30, 2026 417 21