به یادِ پدرم
علی قاسمی
۴ خرداد ۱۳۱۳
۳ مرداد ۱۳۸۹
بخشی از فیلمِ موزیکالِ ساتیریکِ «اُ اُلماسون بو اُلسون» یا «مشهدی عباد» است که در آن، «میرزا علی اکبر صابر» شاعر، شعری میخوانَد.
یادم است روی صندلیِ نزدیک به تلویزیون که یک میزِ کوچک جلوی آن از چوبِ «سُر» بود مینشست. کاغذِ کوچک و خودکاری هم بود که وقتی تلویزیون باکو برنامهها را اعلام میکرد، ساعت و عنوانِ آنهایی که دوست داشت را یادداشت میکرد. خطِّ خوبی هم داشت.
و کتابی که دوست داشت، همین هوپهوپنامه بود. مثلِ من که حافظ دوست دارم و همیشه دمِ دستم هست، او هم این کتابِ شعرهای میرزا علی اکبر صابر را همیشه دمِ دست داشت.
و آدمِ روشنی بود. خوشقلب بود. ملایم بود. فعّال و خیرخواه بود. انگار از زمانِ خودش و دوستانِ بازنشستهی خودش بیشتر میدانست. زود جوش میآورد گاهی توی صحبتها البته! ولی حق با او بود معمولاً! دوستانش هم انگار به همین خاطر زیاد سر به سرِ او میگذاشتند!
من وقتی به دنیا آمدم او چهل و چهار سال داشت و وقتی رفت من سی و دو سال را تمام کردهبودم. میانسالی و سالخوردهگیاش را به خاطر دارم.
مردِ خوبی بودی بابا. دوستات میدارم. یادَت گرامی است.
41
7July 24, 2026 881 30 4