فریب_مجازی #نویسنده_دریا_غلامی #قسمت_۱۹ گوشی ر گذاشتم ولی یک حسی از… — رومان های هراتی — TG.ME

#فریب_مجازی
#نویسنده_دریا_غلامی
#قسمت_۱۹



گوشی ر گذاشتم ولی یک حسی از درون مه میگه تو همچین دختری نبودی به هیچ پسری رو نمیدادی چری با ای چت میکنی کار تو خیلی اشتباهه اگه فامیل تو خبر شن دنیا به سر تو کچری قروت تیار میکنن 🥺😞

ولی قلب مه میگه تو که کار اشتباهی نمیکنی فقد چند جمله تایپ میکنی 😕

نمیفهمم حس مبهمی دارم

صدا در ( دروازه )  مر از خیالات و افکار مه بیرون آورد

مهسا : مریم خانم بیا که نون بخوریم

مه : باشه تو برو انی مم میام

مهسا : باشه زودتری که مکتب تو دیر میشه باز

باشه ای گفتم و پایین رفتم مهسا سلاته و دوغ هم تیار کرده

شیشتم نون خوردم رفتم خود خو آماده کردم که برم مکتب

رفتم مکتب پس آمدم روز ها پشت سر هم بدون اتفاق خاصی سپری میشد ...


🌹


مادر : مریم امروز تا ساعت چند به کورس میمونی ؟؟

مه : تا ساعت ها یازده شاید باشم چون دو تا صنف مه طول میکشه تا درس بدم باز چند تا شاگردی هم ضعیف ترن یک ساعتی هم بعد صنف خودی ازونا کمک میکنم

مادر : هیچی همیتا پرسیدم

مه : باشه مادر جان کار ندارین مه رفتم

مادر : نه بخیر بری خدا پشت و پناه تو

صدا مهسا آمد که گفت تور به حضرت عزرائیل سپردم

گفتم : غم نخور مه سنگ سر قبر تونم😂

اورم خنده گرفت خنده کنان از سرا بیرون شدم صبح وخت هم است هوا هم رو به سرد شده میره خیلی مزه میده صبح وخت آدم بره پیاده روی

از همو خاطر تایم صنف خو به صبح انداختم که کمی قدم بزنم 😜🤪

صبح ها اکثرا زود تر از خونه بیرون میشم که به زرنج نرم قدم زده برم تا کورس
❤1😐1
September 5, 2026 68