پایانِ تقلا؛ آغازِ آرامش
ما با یک سوگ پنهان به دنیا میآییم؛ سوگِ از دست دادنِ جایی که در آن، «من» و «جهان» یکی بود.
در تاریکیِ امنِ رحم، مرزی میان ما و هستی وجود نداشت. هرچه بود، کمالِ بینیازی بود. هیچ خلأیی نبود که بخواهیم با چیزی پُرش کنیم. اما اولین گریهی ما در لحظهی تولد، فقط برای ورود هوای سرد به ریهها نبود؛ آن گریه، سوگنامهی پاره شدن بند نافِ پیوندمان با آرامش مطلق بود. از آن لحظه به بعد، ما به موجوداتی تبعیدی تبدیل شدیم که تمام عمر، در به درِ یافتنِ دوبارهی آن «رحمِ گمشده»اند.
ما این بهشتِ از دست رفته را در همهچیز جستجو میکنیم:
در آغوش یک معشوق که میخواهیم بیقید و شرط ما را بپذیرد.
در امنیتِ یک شغل که میخواهیم ما را از اضطرابِ بقا نجات دهد.
در پناهِ باورها و عقایدی که قرار است به این دنیای پرهرجومرج، نظمی ساختگی ببخشند.
ما پنهانی از جهان بیرون توقع داریم نقش مادری بینقص را بازی کند که هرگز ما را از شیرِ تأیید، توجه و امنیت نمیگیرد. میخواهیم آدمها دقیقاً همانگونه باشند که ما نیاز داریم و رنج، راهِ خانهمان را گم کند.
اما واقعیت، با بیرحمیِ باشکوهی این توهم را در هم میشکند.
جهان، مادر ما نیست. جهان یک بستر پهناور، زنده و بیتفاوت است که از قوانین خودش پیروی میکند. تمام اضطرابها، استیصالها و خشمهای مزمن ما، تقاصِ همین توهمِ بزرگ است: اینکه فکر میکنیم زندگی به ما یک «پایانِ خوشِ بیدردسر» بدهکار است. ما میخواهیم با کنترل کردن آدمها و اتفاقات، بر اضطرابِ وجودیمان سرپوش بگذاریم. در حالی که رنجِ اصلیِ ما، خودِ اتفاقاتِ تلخ نیستند؛ رنجِ فرساینده، همان تقلا و چنگ زدنهای بیهوده برای رام کردنِ طوفان است.
بلوغِ روانی و آرامشِ عمیق، دقیقاً از لحظهای آغاز میشود که دست از این «گداییِ کیهانی» برداریم.
وقتی بپذیریم که قرار نیست هیچ رابطهای جای خالیِ آن پیوند اولیه را تا ابد پر کند.
قرار نیست هیچ مقصدی به ما امنیت مطلق بدهد.
و قرار نیست هیچ روزی برسد که در آن، دیگر هیچ غمی برای تجربه کردن نباشد.
پذیرفتن این حقایق، تسلیم شدن در برابر ناامیدی نیست؛ بلکه بیدار شدن از یک خوابِ سنگین است. پذیرش، یعنی در آغوش کشیدنِ شجاعانهی همین نقصها. ما دنبال بینقصی میگردیم، در حالی که زندگی، معنای خود را در «یکپارچگی» پنهان کرده است؛ یکپارچگی یعنی پذیرشِ همزمانِ تاریکی و روشنی، زخم و مرهم، بودن و نبودن.
وقتی دست از جنگیدن با ذاتِ متغیر و غیرقابلپیشبینیِ زندگی برمیداریم، ناگهان سبکیِ عجیبی در روانمان احساس میکنیم. دیگر نیازی نیست اقیانوس را آرام کنیم تا بتوانیم شنا کنیم.
آرامشِ حقیقی، بازگشت به آن رحمِ بیدردِ اولیه نیست؛ آرامش، ایستادن در قلبِ همین طوفانِ زندگی، لمس کردنِ زخمها، و لبخند زدن به ناپایداریِ همهچیز است. درست از همان لحظهای که دست از جستجوی آن «بهشتِ گمشده» برمیداریم، تازه چشممان به زیباییهایِ بینظیرِ همین زمینِ خاکی باز میشود. شاید جهان مادرِ بینقصی نباشد، اما بومِ پهناوری است که میتوانیم با تمامِ ترکها و زخمهایمان روی آن عشق بورزیم، خلق کنیم و معنای اختصاصیِ خودمان را بسازیم. زندگیِ واقعی، دقیقاً از همانجایی آغاز میشود که انتظارِ بیدرد بودنِ آن پایان مییابد.
دکتر هادی زیدآبادینژاد







