رسم وفا داشتم از دور تماشاشون می‌کردم و کیف می‌کردم…خودشون گفتن: «از… — پارادايس اشتراكي (بهشت اندیشه و تفکر) — TG.ME

رسم وفا

داشتم از دور تماشاشون می‌کردم و کیف می‌کردم…خودشون گفتن: «از ما هم عکس می‌گیری؟»گفتم: «آره حتماً… خودمم می‌خواستم ازتون عکس بگیرم، روم نمی‌شد.»
آقا گفت:«می‌دونی چندمین سالگرد با هم بودنمونه؟»
گفتم: «نه.»
گفت:«شصت‌وسه سال.»
شصت‌وسه سال…می‌دونی یعنی چی؟یعنی چند بار همدیگه رو بخشیدن،چقدر برای هم صبوری کردن،چقدر غصه‌ی همدیگه رو خوردن،چقدر روزهای خوب و بد رو کنار هم گذروندنو باز، انتخاب کردن که کنار هم بمونن؟

می‌دونی دلیل اینکه محو نگاهشون شدم چی بود؟تمام اون مدتی که خانم حرف می‌زد!آقا با یه لبخند قشنگ داشت به حرفاش گوش می‌داد…آخرش هم رو به من کرد و با شوخی گفت:«ایشون منو گول زد!» 😂

آخه من نمیرم برای همچین قابی؟🥹درد و بلای عشق و عاشقی‌تون به جونم… ❤️این قاب رو دقیقاً همون زمانی دیدم که فکر می‌کردم عشق دیگه وجود خارجی نداره.اما داره…هنوزم داره.فقط شاید ما آدم‌ها کم‌تحمل‌تر شدیم.کمتر به هم گوش می‌دیم.
زودتر خسته می‌شیم.هر کدوممون سرمون توی گوشی خودمونه و یادمون می‌ره آدمی که کنارمونه،گاهی فقط می‌خواد شنیده بشه.

@prdys☘️🌷☘️
❤4🥰1
September 1, 2026 52 1