برای تو که هنوز دلم به برگشتنت خوش است نمی‌دانم چطور باید به کسی نامه… — 🆗️‌ — TG.ME

برای تو که هنوز دلم به برگشتنت خوش است

نمی‌دانم چطور باید به کسی نامه بنویسم که دیگر هیچ راهی برای رسیدن به او ندارم، اما باز هم هر شب می‌نشینم و کلمات را کنار هم می‌چینم، شاید چون نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا نبودنت برای چند دقیقه شبیه یک حقیقت قطعی به نظر نرسد. هنوز گاهی صدایت می‌کنم، خیلی آرام، طوری که انگار اگر بلندتر بگویم، دنیا مجبور می‌شود جوابم را بدهد، و بعد چند ثانیه منتظر می‌مانم؛ همان چند ثانیه‌ای که همیشه در آن امید احمقانه‌ای در دلم جان می‌گیرد که شاید این بار صدای قدم‌هایت را بشنوم، شاید در باز شود و تو همان‌طور که همیشه بودی وارد شوی و من مجبور شوم برای تمام این مدت که نبودنت را باور کرده‌ام از تو عذر بخواهم.

دلم برایت آن‌قدر تنگ شده که دیگر نمی‌توانم بفهمم دلتنگی کجایش تمام می‌شود و زندگی از کجا دوباره شروع می‌شود؛ تو در همه‌چیز مانده‌ای، در فنجانی که هنوز بی‌اختیار برای دو نفر چای می‌ریزم، در آهنگی که هنوز قبل از رسیدن قسمت مورد علاقه‌ات خاموشش می‌کنم، در خیابان‌هایی که وقتی از کنارشان رد می‌شوم ناخودآگاه دنبال قد و قامتت میان آدم‌ها می‌گردم، و حتی در خواب‌هایم که در آن‌ها هنوز زنده‌ای و من آن‌قدر خوشحالم که وقتی بیدار می‌شوم چند لحظه طول می‌کشد تا یادم بیاید چرا این‌همه درد در سینه‌ام جمع شده است.

من هنوز با تو حرف می‌زنم، می‌دانی؟ از چیزهای کوچک شروع می‌کنم و بعد ناگهان می‌بینم ساعت‌ها گذشته و تمام مدت داشته‌ام برای تو تعریف می‌کردم که روزم چطور گذشته، انگار هنوز همان آدمی هستی که می‌توانستم آخر شب همه‌چیز را برایش بگویم و مطمئن باشم جایی میان حرف‌هایم خسته نمی‌شوی و نمی‌روی. شاید این کار احمقانه باشد، اما اگر قرار باشد بین احمق بودن و فراموشت کردن یکی را انتخاب کنم، باز هم همین را انتخاب می‌کنم؛ چون من هنوز نمی‌توانم زندگی‌ای را تصور کنم که در آن دلتنگت نباشم، و شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد که دنیا دارد از من می‌خواهد نبودنت را بپذیرم، در حالی که تمام وجودم هنوز، با سماجتی که از خودم هم خجالت می‌کشم، منتظر توست.

کاش فقط یک بار دیگر می‌توانستم ببینمت، حتی اگر فقط برای چند دقیقه، حتی اگر هیچ حرفی نمی‌زدی و فقط روبه‌رویم می‌ایستادی تا مطمئن شوم چهره‌ات را درست به یاد آورده‌ام؛ آن وقت شاید می‌توانستم بالاخره بفهمم با این همه عشقی که هنوز برایت دارم چه کار باید بکنم، چون تو رفتی و عشق نرفت، و حالا تمام این عشق در من مانده، بی‌صاحب و بی‌راه، مثل نامه‌ای که آدرسش را می‌داند اما دیگر هیچ پستی در این دنیا نیست که آن را به دست تو برساند.
برائ @whalleuu عزیز.
August 21, 2026 35 2