بعضی وقتا برای اینکه بفهمی توی وجودت چه خبره، لازم نیست دنبال تعریفای پیچیدهی روانشناسی بگردی. یه تصویر ساده شاید بیشتر کمکت کنه: فرض کن درونت یه شهره.
حالا یه لحظه به این شهر نگاه کن. مردمش با هم کنار میان یا هر محله ساز خودشو میزنه؟ بعضی قسمتهای شهر رونق دارن و همیشه در رفتوآمدن، ولی یه گوشههایی سالهاست تعطیل و فراموش شدهان؟ اصلاً ممکنه یه عده از ساکنان شهر اونقدر قدرت داشته باشن که بقیه رو از زندگی محروم کنن؛ نه اینکه واقعاً نابودشون کنن، فقط نذارن صداشون شنیده بشه.
شاید عجیبتر از همه این باشه که خود شهر نتونه برای مسائل مهم تصمیم بگیره. هر طرف رو که نگاه میکنی، یه صدای مخالف هست؛ یکی میگه برو، یکی میگه بمون، یکی میترسه، یکی عصبانیه، یکی فقط میخواد همهچیز رو رها کنه. نتیجه هم میشه شهری که یا دائم توی هیجان و آشوبه، یا یجور بیحالی و سکون همهجاش رو فرا گرفته.
اما یه شهر دیگه هم ممکنه وجود داشته باشه؛ نه شهری بیاختلاف، بلکه شهری که اختلافاش به جنگ تبدیل نشده. توش برای ترس جا هست، برای خشم هم هست، برای خواستن و لذت و عقل و آرامش هم. قرار نیست هر صدایی که ناخوشاینده، از شهر بیرون انداخته بشه؛ فقط هیچکدوم هم قرار نیست به تنهایی حکومت کنه.
شاید حال روان آدم هم همین باشه. مسئله این نیست که درونت پر از احساسها و میلهای متناقض نباشه؛ مسئله اینه که این ساکنان متفاوت، چطور کنار هم زندگی میکنن.
4September 7, 2026 149 2